در اين زندگانى بكوش تا حقايقى كه از راه گوش به مغزت مىرود ، مقابل چشمانت قرار بگيرد تا آن چه را كه به تو باطل مىنمود ، واقعيت خود را آشكار بسازد .
پس از اين ، گوش تو طبيعت چشم پيدا مىكند و دو گوش پشمينت گوهر گران قيمت مىگردد ، بلكه در آن هنگام كه همه ى بدن تو مانند آينيه صيقلى شود ، همهء اعضايت به چشم وگوهر سينه مبدل مىگردد .
كار گوش برانگيختن خيال و كار خيال دلالى وصال به جمال است .
بكوش تا به آن خيال كه مىتواند وظيفه دلالى را به جاى بياورد ، افزوده شود وواسطه وراهبر جان عاشق مجنون تو گردد .
آن خليفهء احمق هم چند روزى با آن كنيز بازى كرد و خوش بود ولذتها چشيد . اما
( ( 3926 ) ) ملك را تو غرب گير وشرق گير
چون نمىماند تو آن را برق گير
( ( 3927 ) ) ملكتى كان مىنماند جاودان
اى دلت خفته ، تو آن را خواب دان
اى بىنوا ، در آن هنگام كه آن باد وبروت وكبر و مظالم مانند جلادان گلويت را خواهند گرفت ، چه خواهى كرد ؟