پرسيد شخصى از بزرگى فرق ميان حق و باطل را
يك مثالى گويم اكنون گوش دار
فهم كن امثال و معنى هوش دار
( ( 3907 ) ) كرد مردى از سخن دانى سؤال
حقّ و باطل چيست اى نيكو مقال ؟
( ( 3908 ) ) گوش را بگرفت وگفت اين باطل است
چشم حق است ويقينش حاصل است
( ( 3909 ) ) آن به نسبت باطل آمد پيش اين
نسبت است اغلب سخنها اى امين
( ( 3910 ) ) ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب
نيست محجوب از خيال آفتاب
( ( 3911 ) ) خوف او خود از خيالش مىشود
و از خيالش سوى ظلمت مىرود
( ( 3912 ) ) آن خيال نور مىترساندش
بر شب ظلمات مىچفساندش
( ( 3913 ) ) از خيال دشمن وتصوير اوست
كه تو بر چفسيدهاى بر يار ودوست
( ( 3914 ) ) موسيا كشف لمع بر كُه فراشت
آن مخيل تاب تحقيقت نداشت
( ( 3915 ) ) كه مشو غرّه بدان كه قابلى
مر خيالش را وزين ره واصلى
( ( 3916 ) ) از خيال حرب نهراسيد كس
لا شجاعه قبل حرب اى جان وبس
( ( 3917 ) ) بر خيال حرب حيز اندر فكر
مىكند چون رستمان صد كرّ وفرّ
( ( 3918 ) ) نقش رستم كاو به حمامى بود
قرن حملهء فكر هر خامى بود
( ( 3919 ) ) اين خيال سمع چون مبصر شود
حيز چه بود رستمى مضطر شود
( ( 3920 ) ) جهد كن كز گوش در چشمت رود
آنچه باطل مىنمودت حق شود
( ( 3921 ) ) زان سپس گوشت شود هم طبع چشم
گوهرى گردد دو گوش همچو پشم
( ( 3922 ) ) بلكه جملهء تن چو آيينه شود
جمله چشم وگوهر سينه شود
( ( 3923 ) ) گوش انگيزد خيال و آن خيال
هست دلالهء وصال آن جمال
( ( 3924 ) ) جهد كن تا آن خيال افزون شود
تا دلاله رهبر مجنون شود
( ( 3925 ) ) آن خليفهء گول هم يك چند نيز
ريش گاوى كرد خوش با آن كنيز
( ( 3926 ) ) ملك را تو ملك غرب وشرق گير
چون نمىماند تو آن را برق گير
( ( 3927 ) ) ملكتى كان مىنماند جاودان
اى دلت خفته ، تو آن را خواب دان