ولى نه پهلوان مردانگى ، بلكه نيرومند بدن مادى حيوانى ، لذا تخم مردى خود را در ريگزار پاشيد .
مركب عشق اين پهلوان افسار گسيخته نعره مىزد كه از مرگ باكى ندارم . من چه باكى در راه هوا وهوس از خليفه دارم ، با اين كه هستى ونيستى پيش من يكى است . اى پهلوان بىعقل
( ( 3867 ) ) اين چنين سوزان و گرم آخر مكار
مشورت كن با يكى دانسته كار
مشورت چيست ؟ عقل كجا است ؟ سيلاب خروشان هوى وهوس ناخنها براى ويرانگرى دراز كرده است .
كسى كه مفتون وشيفتهء گونه هاى گلگون گشته است ، سدى در پيش و پس مشاعر خود زده است كه هرگز پشت آن سدها را نخواهد ديد .
سيل سياهى براى بردن جان آمده همانند آن روباه كه شير را برد و به چاهش انداخت .
روباه شير را مىبرد وعكس خيالى شيرى را كه وجود نداشت در چاه به او نشان مىدهد و شير چون كوه مرتفع وسنگين را به چاه سرنگون مىكند . اى خردمند
( ( 3872 ) ) هيچ كس را با زنان محرم مدار
كه مثال اين دو پنبه است وشرار
براى حفظ نفس از شعله ور شدن ، آب ربانى لازم است كه شعله اش را فرو نشاند ، مانند آن يوسف پاك دامن ومعصوم
( ( 3874 ) ) كز زليخاى لطيف سرو قد
همچو شيران خويشتن را وا كشد
اين نفس آدمى به هيچ وجه ناتوان وتسليم نخواهد گشت ، مگر اين كه عقول صاحب فن ودانش با فعاليتهاى گوناگون كمك نمايد .
اين سخن پايان ندارد ، برو داستان پهلوان را تمام كن . پهلوان از موصل باز گشت و راه مصر را در پيش گرفت ، در مسير خود به جنگل وچراگاهى رسيد ، در همان جا فرود آمد و .
( ( 3876 ) ) آتش عشق فروزان آن چنان
كه ندانست او زمين از آسمان
به قصد آن كنيزك ماه وش به سوى چادر وى رفت ، عقل كو ؟ خليفه كدام است ؟