تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
( ( 2026 ) ) وصف آن سنگى نماند اندر او پر شود از وصف خور او پشت ورو ( ( 2027 ) ) بعد از آن گر دوست دارد خويش را دوستى خور بود آن اى فتا ( ( 2028 ) ) ور كه خور را دوست دارد او به جان دوستى خويش باشد بىگمان

« من » پس از صيقلى شدن جلوه گاه نور يزدانى مىگردد ، اگر شعاعى از محبت به خدا يا ديگران از او سر بكشد ، بىآنكه مسافتى را طى كند به خود آن « من » بر مىگردد

بدين جهت است كه به طور قطع مىتوان ادعا كرد كه اكثريت قريب به اتفاق مردم محبتى به خويشتن ندارند ، زيرا انسانى كه هنوز نتوانسته است من خود را از چنگال مواد وپديده هاى ناخود آگاه طبيعت رها كند و به اصطلاح جلال الدين هنوز سنگ است ، نه مىتواند محبتى راستين كه ناشى از تكامل است در درون خود به چيزى يا به كسى به وجود بياورد ، زيرا -
اين محبت هم نتيجهء دانش است كى گزافه بر چنين تختى نشست دانش ناقص كجا اين عشق زاد عشق زايد ناقص اما بر جماد
و نه مىتواند موضوعى پيدا كند كه شايستهء عشق راستينش باشد . بنا بر اين بزرگترين بدبختى وورشكست بشر در قلمرو محبت به ديگران از همين ريشه بر مىآيد كه او هنوز نمىداند محبت چيست و چه موضوعى يا چه كسى قابل محبت است ؟ تعجب در اين است كه همين انسان روى اين محبت تفسير نشده وبىموضوع ، مكتبها ساخته غوغا وجنجال به راه انداخته است اما اگر از او سؤال كنى كه آيا تو اصلًا خودت را دوست مىدارى يا نه ؟ در پاسخ شما مطالبى را خواهد گفت كه اگر خيلى آگاهانه وعالمانه باشد ، از اصل دفاع از حيات خويشتن تجاوز نخواهد كرد ، به عبارت روشنتر خواهد گفت : چگونه خودم را دوست نمىدارم ، در حالى كه تمام كوشش وفعاليتم را در راه حفظ