به اعضاء مادى يا نمودهاى ديگرى كه در دو قلمرو انسان وجهان به وجود مىآوريم بوده باشد ، بلكه اين مزايا مربوط به روح ما است ، يعنى روح است كه بايد مزيتى به دست بياورد كه قابل عشق ورزيدن باشد .
اگر كوشش كنيم وطعم كمال را به من خويش بچشانيم . درك ودريافت وحركت عينى به سوى كمال آن صيقلى را به من ما مىبخشد كه با مبادى عالى هستى وسپس با مبدء هستى بخش رابطهء نزديك برقرار مىسازيم و در اين هنگام است كه به عظمت ومزيتى كه روح ما به دست آورده است ، مىتوانيم عشق بورزيم .
اين عشق ورزيدن به خود غير از خود پرستى است كه بدترين بت پرستىها است ، زيرا در اين محبت وعشق خود انسانى كه سد راه او است مانند آينهاى مىگردد وموضوع حقيقى عشق را كه خدا است نشان مىدهد ، لذا مىتوان گفت : انسان در اين حال عشق به خود نمىورزد ، بلكه بدان جهت علاقهاى به خود پيدا مىكند كه شايستهء نشان دادن مورد علاقه وعشق حقيقىاش مىباشد . مادامى كه براى افراد نوع انسانى اين گونه محبت وعشق رخ ننموده است ، هيچ يك از محبتها وعشقهاى او ريشهء اساسى نداشته ، نام سود جويى را محبت خواهد گذاشت .
پس نخست با نور يزدانى من خود را صيقلى كنيم و با صيقلى شدن من كه واقعيت نشان دهى و شايستگى خود را به منعكس ساختن نور الهى اثبات مىكند ، طعم محبت به خود و خدا را در يابيم ، در اين هنگام است كه محبت به ديگران نيز معناى معقول و صحيح خود را در اختيار ما خواهد گذاشت .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 605
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٠٥