معشوقى از عاشق پرسيد كه تو خود را دوستتر دارى يا مرا ، گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود وصفات خود نيست شدهام و به تو هست شدهام ، علم خود را فراموش كردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از ياد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام و اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته باشم و اگر تو را دوست دارم خود را دوست داشته ام
هر كه را آينهء يقين باشد
گرچه خود بين خداى بين باشد
اخرج بصفاتى الى خلقى . من رآك رآنى و من قصدك وعلى هذا ( 1 )
( ( 2020 ) ) گفت معشوقى به عاشق ز امتحان
در صبوحى كاى فلان ابن الفلان
( ( 2021 ) ) مر مرا تو دوستتر دارى عجب
يا كه خود را باز گو اى بو الكرب
( ( 2022 ) ) گفت من در تو چنان فانى شدم
كه پُرم من از تو از سر تا قدم
( ( 2023 ) ) بر من از هستى من جز نام نيست
در وجودم جز تو اى خوش كام نيست
( ( 2024 ) ) زان سبب فانى شدم من اين چنين
همچو سركه در تو بحر انگبين
( ( 2025 ) ) هم چو سنگى كاو شود كل لعل ناب
پر شود او از صفات آفتاب
( ( 2026 ) ) وصف آن سنگى نماند اندر او
پر شود از وصف خور او پشت ورو
( ( 2027 ) ) بعد از آن گر دوست دارد خويش را
دوستى خور بود آن اى فتا
( ( 2028 ) ) ور كه خور را دوست دارد او به جان
دوستى خويش باشد بىگمان
( ( 2029 ) ) خواه خود را دوست دارد لعل ناب
خواه يا او دوست دارد آفتاب
( ( 2030 ) ) اندر اين دو دوستى خود فرق نيست
هر دو جانب جز ضياء شرق نيست
( ( 2031 ) ) تا نشد او لعل خود را دشمن است
زان كه يك من نيست اين جا دو من است
( ( 2032 ) ) زآن كه ظلمانى است سنگ اى با حضور
هست ظلمانى حقيقت ضدّ نور
( ( 2033 ) ) خويشتن را دوست دارد كافر است
زآن كه او مناع شمس اكبر است
هامش
( 1 ) با صفات من در ميان مردم آشكار شو ، هر كس تو را ببيند مرا ديده است و هر كس تو را قصد كند مرا قصد كرده است ) انقروى اين جمله را به بايزيد بسطامى نسبت داده است يعنى خداوند به بايزيد چنين الهام كرد . شرح انقروى ج 5 ص 457 . .