تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
نكته‌اى كه در اين مورد بايد در نظر بگيريم ، اين است كه با قطع نظر از عمل آن اختصاص و پيش از رسيدن به مرحلهء عمل وپذيرش احساس ، وحدتى وجود دارد كه شعرا وارباب ذوق در باره اش داد سخن داده‌اند ، اين وحدت در شماره هاى 1 و 2 و 3 و 4 مطرح شد وديديم كه در اختيار قرار گرفتن معشوق اساسىترين عنصر حيات عاشق را تشكيل مىدهد ومبارزهء شديد با محو كردن هر گونه اختصاصات وتعيينها كه احتمال مباينت با خواستهء معشوق داشته باشد ، تاكيد كنندهء همان عنصر اساسى است كه عاشق براى خود پذيرفته است . اما مىدانيم كه اين وحدت با نظر به اختصاص عمل به عاشق وپذيرش عمل به معشوق كه خاصيت اختلاف را در گذرگاه عشق پوشيده مىدارد و در مرحلهء وصال آشكار مىسازد ، جز اتحاد تلقينى واحساساتى چيز ديگرى نمىتواند بوده باشد .

تفسير ابيات

مىگويند به جسم مجنون به جهت دورى از ليلى بيماريى روى آورد ، خونش از شعله هاى اشتياق جوشيد و مرض خناق در مجنون پديد آورد . طبيبى به بالينش آمد تا معالجه اش كند پس از معاينهء مجنون گفت : دواى درد مجنون ، زدن رگ اوست و دستور داد براى دفع خون مجنون رگ زنى بياورند . رگ زن به بالين مجنون آمد وبازويش را گرفت وخواست نيش بر رگش بزند ، آن مجنون كه با معشوق خود اتحادى پيدا كرده بود بانگ زد كه دست مزد خود را بگير ورگ مرا مزن و اگر هم بميرم باكى نيست زيرا جسم كهن را از خود دور خواهم كرد . رگ زن به مجنون مىگويد تو كه از شير ژيان نمىترسى ، چرا از رگ زدن هراس دارى ؟ شير و خرس و پلنگ وگرگ و درنده ها هر شب پيرامون تو جمع مىشوند و تو از جهت سرشار بودن از عشق وشعف محبت در جگر تو ، بوى انسانى در نمىيابند .