بيان اتحاد عاشق ومعشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند جهت آن كه نياز ضد بىنيازى است وچنانكه آينه بىصورت وساده است وبىصورتى ضد صورت است ليكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن به نطق نبايد والعاقل يكفيه الاشارة
( ( 1999 ) ) جسم مجنون را ز رنج دوريى
اندر آمد علت رنجوريى
( ( 2000 ) ) خون به جوش آمد ز شعلهء اشتياق
تا كه پيدا شد در آن مجنون خناق
( ( 2001 ) ) پس طبيب آمد به دارو كردنش
گفت چاره نيست هيچ از رگ زنش
( ( 2002 ) ) رگ زدن بايد براى دفع خون
رگ زنى آمد بدانجا ذو فنون
( ( 2003 ) ) بازويش بست وگرفت آن نيش او
بانگ برزد بر وى آن معشوق خو
( ( 2004 ) ) مزد خود بستان و ترك فصد كن
گر بميرم گو برو جسم كهن
( ( 2005 ) ) گفت آخر تو چه مىترسى ازين
چون نمىترسى تو از شير عرين
( ( 2006 ) ) شير و خرس ويوز و هر گرگ ودده
گرد بر گرد تو شب گرد آمده
( ( 2007 ) ) مىنيايدشان ز تو بوى بشر
زاندهىّ عشق ووجد اندر جگر
( ( 2008 ) ) گرگ و خرس و شير داند عشق چيست
كم ز سگ باشد كه از عشق او تهيست
( ( 2009 ) ) گر رگ عشقى نبودى كلب را
كى بجستى كلب كهف قلب را ؟
( ( 2010 ) ) هم ز جنس او به صورت چون سگان
گر نشد مشهور هست اندر جهان
( ( 2011 ) ) تو نبردى بوى دل از جنس خويش
كى برى تو بوى دل از گرگ ميش
( ( 2012 ) ) گر نبودى عشق هستى كى بدى
كى زدى نان بر تو وكى تو شدى
( ( 2013 ) ) نان تو شد از چه ز عشقى واشتهى
ور نه نان را كى بدى تا جان رهى
( ( 2014 ) ) عشق نان مردهاى را جان كند
جان كه فانى بود جاويدان كند
( ( 2015 ) ) گفت مجنون من نمىترسم ز نيش
صبر من از كوه سنگين هست پيش
( ( 2016 ) ) منبلم بىزخم ناسايد تنم
عاشقم بر زخمها برمىتنم
( ( 2017 ) ) ليك از ليلى وجود من پر است
اين صدف پر از صفات آن دُر است