اين حكم در بارهء اياز براى آن بود كه از آئينهء خود در اياز مىنگريستند شاه پاكى وعظمت اياز را مىدانست ، فرمان جستجو را براى فهماندن مقام اياز بر آن اميران صادر كرده بود . تا نيم شب در حجره را باز كنند وانديشه هاى باطل او را ( به گمان ) آشكار كند وسپس مجازاتش نمايد . و گفته بود من از آن طلا و نقره چيزى جز اطلاع از آنها نمىخواهم ، آن همه طلا وگوهرها از آن شما باشد .
شاه اين دستورات را مىداد ولى دل او سخت مىلرزيد كه من اين سخنان را در بارهء اياز بىنظير به زبان مىآورم ، اگر او اين سخنان را بشنود چه حالى پيدا خواهد كرد شاه به خود پاسخ مىدهد كه سوگند به دين اياز كه وقار و تمكين اياز بيش از آن است كه با متهم ساختن من تيره شود وهدف وراز مرا درك نكند .
آدم مبتلا وقتى كه بتواند براى رنج وابتلايش تاويل پيدا كند وتوجيهش نمايد او خود را برنده مىبيند ومات رنج ودرماندگى نمىگردد .
در اين داستان صاحب تاويل اياز بردبار ماست كه به درياى بىكرانه عواقب امور ناظر وآگاه است . او مانند يوسف است كه خواب اين زندانيان را تعبير آشكار نموده پشت پردهء اين حركات را به خوبى مىداند . آن انسان بزرگ كه از راز خواب ديگران آگاه است سر روياى خود را بهتر از ديگران مىداند .
من اياز را چنان مىشناسم كه اگر از روى آزمايش صد شمشير بر او بنوازم پيوند آن محبوب مهربان را از من نمىگسلد ، زيرا او به خوبى مىداند كه من آن شمشيرها را بر خود مىزنم زيرا در حقيقت من او واو منم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 595
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٥