ترديد اين دسته از مردم زنده تر از دستهء يكماند كه خود را هيچ وپوچ مىبينند وحتى براى تنفس هوا هم اجازه مىخواهند .
مردم معمولى اغلب جزء دستهء دوم هستند . و اين احساس محدوديت وناچيزى هرگز نتوانسته است سد راه نفوذ وپيشرفت آنان در شناخت طبيعت وبهره بردارى از آن وبرقرار ساختن روابط گوناگون با انسانهاى ديگر بوده باشد . موقعى كه اين گونه احساس محدوديت وناتوانى با عدم قناعت به وضع موجود همراه بوده باشد فرد يا جامعه از ثمر بخشترين نيرو وعظمت برخوردار مىباشد ، بشر از قديمترين دوران تاريخيش با همين جوش وجنبش درونى بوده است كه راه خود را در مقابل عوامل نيرومند طبيعت پيش گرفته و بدون توقف دايمى حركت كرده است . لذا بيك معنى مىتوان گفت : همين همراه بودن احساس محدوديت با درك عدم تسليم به وضع موجود بوده است كه مانند الكتريسيتهء نامحسوس در سيم بار دارد ، چراغى فرا راه پيشرفتش بوده است .
اگر بشر خود را قدرتمند مىديد و تنها به قدرت خود تكيه مىكرد در همان نقطهء شروع به زندگى در عرصهء طبيعت بساط تاريخ خود را برچيد ونابود مىگشت و اگر خود را ناتوان مطلق مىديد و به بيمارى احساس حقارت دچار مىشد ، باز در پهنهء طبيعت با شكست قطعى رو به رو شده و از بين مىرفت .
بنا بر اين كسى كه مىگويد : بشر همواره بايد خود را قدرتمند مطلق به بيند همان مقدار به حماقت بنيان كن دچار است كه كسى بگويد : بشر بايد هميشه خود را ضعيف وناتوان احساس كند .
صورت سوم - احساس ناتوانى محرك است در نتيجهء درك عظمتى كه در جهان هستى مىبيند وامكاناتى كه در سرمايهء درونى خود سراغ مىگيرد . اين احساس منبع شريفترين ترقيات آدمى است كه مىتوان تصور نمود .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 508
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠٨