فرمان آمدن به ميكائيل كه از روى زمين قبضهء خاك بردار جهت تركيب و ترتيب جسم مبارك ابو البشر خليفة الحق مسجود الملك ومعلمهم آدم عليه السلام
( ( 1581 ) ) گفت ميكائيل را رو تو به زير
مشت خاكى در ربا از وى دلير
( ( 1582 ) ) چون كه ميكائيل شد تا خاكدان
دست كرد او تا كه بربايد از آن
( ( 1583 ) ) خاك لرزيد ودرآمد در گريز
گشت او لابه كنان واشك ريز
( ( 1584 ) ) سينه سوزان لابه كرد واجتهاد
با سرشك خونىاش سوگند داد
( ( 1585 ) ) كه به يزدان لطيف بىنديد
كه بكردت حامل عرش مجيد
( ( 1586 ) ) كيل ارزاق جهان را مشرفى
تشنگان فضل را تو مغرفى
( ( 1587 ) ) زان كه ميكائيل از كيل اشتقاق
دارد وكيال شد در ارتزاق
( ( 1588 ) ) كه امانم ده مرا آزاد كن
بين كه خون آلود مىگويم سخن
( ( 1589 ) ) معدن رحم إله آمد ملك
گفت چون ريزم به ريش او نمك ؟
( ( 1590 ) ) هم چنان كه معدن قهر است ديو
كه برآورد از بنى آدم غريو
( ( 1591 ) ) سبق رحمت بر غضب هست اى فتا
لطف غالب بود در وصف خدا
( ( 1592 ) ) بندگان دارند لا بد خوى او
مشكهاشان پر ز آب جوى او
( ( 1593 ) ) آن رسول حق قلاوز سلوك
گفت الناس على دين الملوك
( ( 1594 ) ) رفت ميكائيل پيش ربّ دين
از غرض خاكى دو دست وآستين
( ( 1595 ) ) گفت اى داناى سرّ وشاه فرد
خاك از زارى و گريه بسته كرد
خاكم از زارى ونوحه پست كرد
گريهء بسيار كرد آن روى زرد
( ( 1596 ) ) آب ديده پيش تو با قدر بود
من نتانستم كه آرم ناشنود
( ( 1597 ) ) آه وزارى پيش تو بس قدر داشت
من نتانستم حقوق آن گذاشت
( ( 1598 ) ) پيش تو بس قدر دارد چشم تر
من چگونه گشتمى استيزه گر
( ( 1599 ) ) دعوت زاريست روزى پنج بار
بنده را كه در نماز آ وبزار
( ( 1600 ) ) نعره مؤذن كه حى على الفلاح
آن فلاح اين زارى است واقتراح