بدينسان خاك عظمتهاى جبرئيل را مىشمرد ومىگريست ، زيرا خاك احساس كرده بود كه مقصود كار جبرئيل از بردن او به سوى خدا چيست . بدان جهت كه جبرئيل معدن شرم وحيا بود آن همه لابه ها وسوگندهاى خاك راه را به روى جبرئيل بست و آن فرشته مقرب با دست خالى به سوى خداى مخلوقات برگشت وگفت خداوندا من انجام دستورات تو را سرسرى نگرفتم اما تو به ماجرايى كه ميان من و خاك رفته است داناترى . خاك نامى از تو بر زبان آورد كه از هيبتش هفت گردون از حركت باز مىماند . وقتى كه خاك به نام تو سوگند داد و من مىدانستم كه رحمت الهى واحسان ومحبت تو عمومى است
( ( 1579 ) ) شرمم آمد گشتم از نامت خجل
ور نه آسان است نقل مشت گل
خداوندا ، تو كه به فرشتگان آن قدرت را دادهاى كه تمام افلاك وجهان هستى را از هم بشكافند مشتى از خاك چه قدر وقوتى در مقابل قدرت عظيم فرشتگان دارد كه در مقابل آنان بتواند تمرد كند ، ولى من مىدانستم كه رحمت تو بر همه چيز پيروز است .