( ( 1514 ) ) يار تو چون دشمنى پيدا كند
كرّ رشك وحقد او بيرون زند
( ( 1515 ) ) تو از آن اعراض او افغان مكن
خويشتن را ابله ونادان مكن
( ( 1516 ) ) بلكه شكر حق كن ونان بخش كن
كه نگشتى در جوال او كهن
( ( 1517 ) ) از جوالش زود بيرون آمدى
تا بجويى يار صدق سرمدى
( ( 1518 ) ) نازنين يارى كه بعد از مرگ تو
رشتهء يارىّ او گردد سه تو
( ( 1519 ) ) آن مگر سلطان بود شاه رفيع
يا بود مقبول سلطان وشفيع
( ( 1520 ) ) رسته باشى تو ز آشوب ودغل
عزّ او ديدى عيان پيش از اجل
( ( 1521 ) ) اين جفاى خلق بر تو در جهان
گر بدانى گنج زر آمد نهان
( ( 1522 ) ) خلق را با تو چنين بد خو كند
تا تو را ناچار روز آن سو كند
( ( 1523 ) ) اين يقين دان كاندر آخر جمله شان
خصم گردند وعدو وسركشان
( ( 1524 ) ) تا بمانى با فغان اندر لحد
لا تذرنى فرد خوانان از احد
( ( 1525 ) ) اى جفايت به ز عهد وافيان
هم ز داد توست عهد باقيان
( ( 1526 ) ) بشنو از عقل خود اى انباردار
گندم خود را بارض اللَّه سپار
( ( 1527 ) ) تا شود ايمن ز دزد و از شپش
ديو را با ديو چه زوتر بكش
( ( 1528 ) ) كاو همىترساندت هر دم ز فقر
هم چو كبكش صيد كن اى نره صقر
( ( 1529 ) ) باز سلطانى عزيز وكاميار
ننگ باشد گر كند كبكت شكار
( ( 1530 ) ) بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمينشان شوره بد سودى نداشت
( ( 1531 ) ) گرچه ناصح را بود صد داعيه
پند را اذنى ببايد واعيه
( ( 1532 ) ) تو به صد تلطيف پندش مىدهى
او ز پندت مىكند پهلو تهى
( ( 1533 ) ) يك كس نامستمع ز ستيز وردّ
صد كس گوينده را عاجز كند
( ( 1534 ) ) ز انبيا ناصح تر و خوش لهجه تر
كى بود كه رفت دمشان در حجر
( ( 1535 ) ) ز آن چه سنگ وكوه در كار آمدند
مىنشد بدبخت را بگشاده بند
( ( 1536 ) ) آن چنان دلها كه بدشان ما و من
نعتشان شد بل اشد قسوة
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 487
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٧