قصه اهل ضروان وحسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد از انگور ومويز وحلوا وپالوده ودوشاب و دانه وآرد ونان همه عشر دادى لاجرم خداى تعالى در باغ وكشت او بركتى نهاد كه همه محتاج او بودند واو محتاج كس نبود فرزندان خرج وعشر مىديدند وبركت نه ، همچون آن زن كه خر ديد وكدو نديد .
( ( 1473 ) ) بود مردى صالحى ربّانيى
عقل كامل داشت پايان دانيى
( ( 1474 ) ) در ده ضروان به نزديك يمن
شهره اندر صدقه و خلق حسن
( ( 1475 ) ) كعبهء درويش بودى كوى او
آمدندى مستمندان سوى او
( ( 1476 ) ) هم ز خوشه عشر دادى بىربا
هم ز گندم چون شدى از كه جدا
( ( 1477 ) ) آرد گشتى عشر دادى هم از آن
نان شدى عشر دگر دادى ز نان
از عنب عشرى بدادى وز مويز
عشر هم دادى وى از دوشاب نيز
هم ز حلوا عشر و از پالوده هم
مىفرو نگذاشتى از بيش وكم
( ( 1478 ) ) عشر هر دخلى فرو نگذاشتى
چار باره دادى آن چه كاشتى
( ( 1479 ) ) بس وصيتها كه كردى هر زمان
جمع فرزندان خود را آن جوان
( ( 1480 ) ) كاللَّه اللَّه قسم مسكين بعد من
وا مگيريد از غرور خويشتن
( ( 1481 ) ) تا بماند بر شما كشت وثمار
در پناه طاعت حق پايدار
( ( 1482 ) ) دخلها و ميوه ها جمله ز غيب
حق فرستادست بىتخمين وريب
( ( 1483 ) ) در محل دخل اگر خرجى كنى
درگه سود است بر سودى زنى
( ( 1484 ) ) ترك اغلب دخل را در كشت وزار
باز كارد چون وى است اصل ثمار
( ( 1485 ) ) بيشتر كارد خورد آن اندكى
كه ندارد او به روييدن شكى
( ( 1486 ) ) زان بيفشاند به كشتن ترك دست
كان غله اش هم زان زمين حاصل شده است
( ( 1487 ) ) كفشگر هم آن چه افزايد ز نان
مىخرد چرم واديم وسختيان
( ( 1490 ) ) اين زمين وسختيان پرده است وبس
اصل روزى از خدا دان هر نفس
( ( 1488 ) ) كه اصول دخل اينها بوده اند
هم از اينها مىگشايد رزق بند