( ( 3576 ) ) اين درخت تن عصاى موسى است
كامرش آمد كه بياندازش ز دست
( ( 3577 ) ) تا ببينى خير او وشرّ او
بعد از آن برگير او را ز امر هو
اين كالبد مادى ومقتضياتش را كه از مجراى طبيعت گرفتهايد ولو براى يك بار هم كه شده است بر زمين بياندازيد و آن را بشناسيد وسپس بر داريد
تشبيه فوق العادهء جالبى است كه جلال الدين در اين مبحث آورده است . در مباحث فراوانى كه در مجلدات تفسير ونقد وتحليل مثنوى تا كنون وارد كردهايم ، اين حقيقت براى ما روشن شده است كه قوانين حاكم بر كالبد مادى ما با محصولات ونيروها وغرايزى كه در آن ديده مىشود ، محصولى از تكاپو وجريانات گوناگون جهان طبيعت است .
مادامى كه ما انسانها با همين انديشه هاى طبيعى كه در بارهء موجوديت مادى خود داريم سر و كار داشته باشيم ، هرگز موفق بشناخت واقعى موجوديت خود نخواهيم گشت . دليل اين مدعا كاملًا روشن است ، زيرا يك قطعه سنگ جامد هر اندازه هم كه صيقلى شود وجنبه نشان دهندگى او به نهايتش رسيده باشد ، هرگز نخواهد توانست حقيقت خود را براى خود منعكس بسازد و آن را درك كند .
انديشه كه محصول عالى ماده است ، هر چند كه از ماديت صيقلى شود وصدها فعاليت ظريف و عالى پيدا كند ، بالاخره نمىتواند خود را از مجراى طبيعت بالاتر كشد و به ماده ومجارى آن مشرف وآگاه شود .
به اين دليل است كه دين اسلام با بيانات گوناگون وجلال الدين با مضامين مختلف به اين اصل تاكيد مىكند كه براى شناختن موجوديت واقعى خود ، ولو يك بار هم كه شده است ، بايد گام فراتر گذاريم و از افق بالاترى به آن موجوديت بنگريم .