( ( 887 ) ) آن دلى آور كه قطب عالم است
جان جان جان جان آدم است
( ( 888 ) ) از براى آن دل پر نور و بر
هست آن سلطان دلها منتظر
( ( 889 ) ) تو بگردى سالها در سبزوار
آن چنان دل را نيابى ز اعتبار
( ( 890 ) ) پس دل پوسيدهء پژمرده جان
بر سر تخته نهى آن سو كشان
( ( 891 ) ) كه دل آوردم تو را اى شهريار
به از اين دل نبود اندر سبزوار
( ( 892 ) ) گويدت اين گور خانه است اى جرى
كه دل مرده بدانجا آورى
( ( 893 ) ) رو بياور آن دلى كاو شاه جوست
كه امان سبزوار كون از اوست
( ( 894 ) ) گويى آن دل زين جهان پنهان بود
زان كه ظلمت با ضيا ضدّان بود
( ( 895 ) ) دشمنىّ آن دل از روز الست
سبزوار طبع را ميراثى است
( ( 896 ) ) زان كه او باز است و دنيا شهر زاغ
ديدن هر جنس بر ناجنس داغ
( ( 897 ) ) ور كند نرمى نفاقى مىكند
ز استمالت ارتفاقى مىكند
( ( 898 ) ) گويد آرى از تكلف نه نياز
تا كه ناصح كم كند نصح دراز
( ( 899 ) ) زان كه اين زاغ خس مردار جو
صد هزاران مكر دارد تو به تو
( ( 900 ) ) گر پذيرند آن نفاقش را رهيد
شد نفاقش عين صدق مستفيد
( ( 901 ) ) زان كه آن صاحب دل با كرّ وفر
هست در بازار ما معيوب خر
( ( 902 ) ) صاحب دل جو اگر بيجان نه اى
جنس دل شو گر ضد سلمان نه اى
( ( 903 ) ) آنكه زرق او خوش آيد مر تو را
او ولىّ توست نه خاص خدا
( ( 904 ) ) هر كه او بر خوى و بر طبع تو زيست
پيش طبع تو ولى است ونبى است
( ( 905 ) ) رو هوا بگذار تا بوى خدا
در مشامت در رسد اى كدخدا
رو هوا بگذار تا خويت شود
وان مشام عنبرين بويت شود
( ( 906 ) ) از هوا رانى دماغت فاسد است
مشك و عنبر پيش مغزت كاسد است
عاشقى تو بر نجاست هم چو زاغ
بوى مشكت مىنگيرد در دماغ
( ( 907 ) ) حد ندارد اين سخن وآهوى ما
مىگريزد اندر آخر جا بجا
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 306
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٦