( ( 864 ) ) اندرين دشمنكده كى ماندمى
سوى شهر دوستان مىراندمى
( ( 865 ) ) تختهء مرده كشان بفراشتند
بر كتف بو بكر را برداشتند
( ( 866 ) ) جانب خوارزمشه جمله روان
مىكشيدندش كه تا بيند نشان
( ( 867 ) ) سبزوار است اين جهان و مرد حق
اندر اين جا ضايع است وممتحق
( ( 868 ) ) هست آن خوارزمشه شاه جليل
دل همىخواهد از اين قوم رذيل
( ( 869 ) ) گفت لا ينظر الى تصويركم
فابتغوا ذا القلب فى تدبيركم
( ( 870 ) ) من ز صاحب دل كنم در تو نظر
نه به نقش سجده وايثار زر
( ( 871 ) ) تو دل خود را چو دل پنداشتى
جست وجوى اهل دل بگذاشتى
( ( 872 ) ) دل كه گر هفتصد چو اين هفت آسمان
اندر او آيد شود ياوه ونهان
( ( 873 ) ) اين چنين دل ريزها را دل مگو
سبزوار اندر ابو بكرى مجو
( ( 874 ) ) صاحب دل آينهء شش رو بود
حق در آن از شش جهت ناظر بود
( ( 875 ) ) هر كه اندر شش جهت دارد مقر
كى كند در غير حق يك دم نظر
( ( 876 ) ) گر كند رد از براى او كند
ور قبول آرد هم او باشد سند
چون كه او حق را بود در كل حال
برگزيده باشد او را ذو الجلال
( ( 877 ) ) هيچ پى او حق به كس ندهد نوال
شمهاى گفتم ز اصحاب وصال
( ( 878 ) ) موهبت را بر كف دستش نهد
وز كفش آن را به مرحومان دهد
( ( 879 ) ) با كفش درياى كل را اتصال
هست بىچون وچگونه در كمال
( ( 880 ) ) اتصالى كه نگنجد در كلام
گفتنش تكليف باشد والسلام
( ( 881 ) ) صد جوال زر به يارى اى غنى
حق بگويد دل بيار اى منحنى
( ( 882 ) ) گر ز تو راضى است دل من راضيم
ور ز تو معرض بود اعراضيم
( ( 883 ) ) ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه آن را آر اى جان در برم
( ( 884 ) ) با تو او چون است هستم من چنان
زير پاى مادران باشد جنان
( ( 885 ) ) مادر وبابا و اصل خلق اوست
اى خنك آن كس كه دل داند ز پوست
( ( 886 ) ) تو بگويى نك دل آوردم به تو
گويدت اين دل نيرزد يك تسو
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 305
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٥