حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
( ( 845 ) ) شد محمد الب الغ خوارزمشاه
در قتال سبزوار بىپناه
( ( 846 ) ) تنگشان آورد لشكرهاى او
اسپهش افتاد در قتل عدو
( ( 847 ) ) سجده آوردند پيشش كالأمان
حلقه مان در گوش كن وا بخش جان
( ( 848 ) ) هر خراج و هر صله كه بايدت
آن ز ما هر موسمى افزايدت
( ( 849 ) ) جان ما آن تو است اى شير خو
پيش ما چندى امانت باش گو
( ( 850 ) ) گفت مرهانيد از من جان خويش
تا نياريدم ابا بكرى به پيش
( ( 851 ) ) تا مرا بو بكر نام از شهرتان
هديه ناريد اى رميده امتان
( ( 852 ) ) بدرومتان هم چو كشت اى قوم دون
نى خراج استانم ونى هم فسون
( ( 853 ) ) مبس جوال زر كشيدندش به راه
كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه
( ( 854 ) ) كى بود بو بكر اندر سبزوار
يا كلوخ خشك اندر جويبار
( ( 855 ) ) رو بتابيد از زر وگفت اى مغان
تا نياريدم ابو بكر ارمغان
( ( 856 ) ) هيچ سودى نيست كودك نيستم
تا به زرّ وسيم حيران بيستم
( ( 857 ) ) تا نيارى سجده نرهى اى زبون
ور بپيمايى تو مسجد را به كون
( ( 858 ) ) منهيان انگيختند از چپ وراست
كاندرين ويران ابو بكرى كجاست
( ( 859 ) ) بعد سه روز و سه شب كاشتافتند
يك ابو بكر نزارى يافتند
( ( 860 ) ) ره گذر بود وبمانده از مرض
در يكى گوشه خرابى پر حرض
گوهرى اندر خرابه بىعرض
خون دل بر رخ فشانده از مرض
( ( 861 ) ) خفته بود او در يكى كنجى خراب
چون بديدندش بگفتندش شتاب
( ( 862 ) ) خيز كاين سلطان تو را طالب شدست
كز تو خواهد شهر ما از قتل رست
( ( 863 ) ) گفت اگر پايم بدى يا مقدمى
خود به راه خود به مقصد رفتمى