( ( 377 ) ) جرعهاى بر ماه و خورشيد و حمل
جرعهاى بر عرش وكرسى وزحل
( ( 378 ) ) جرعه گوييش اى عجب يا كيميا
كه ز آسيبش فنا گردد بقا
( ( 379 ) ) جد طلب آسيب او اى ذو فنون
لا يمس ذاك الا الطاهرون
( ( 380 ) ) جرعهاى بر لعل و بر زر ودُرر
جرعهاى بر خمر و بر نقل وثمر
( ( 381 ) ) جرعهاى بر روى خوبان لطاف
تا چگونه باشد آن روّاق وصاف
( ( 382 ) ) چون همىمالى زبان را اندرين
چون شوى چون بينى آن را بىز طين
( ( 383 ) ) چون كه وقت مرگ آن جرعهء صفا
زين كلوخ تن به مردن شد جدا
( ( 384 ) ) آنچه مىماند كنى دفنش تو زود
اين چنين زشتى بدان چون گشته بود
آنچه ماند مىكنى زودش دفين
كاين چنين عالى ودون چون بد قرين ؟
( ( 385 ) ) جان چو بىاين جيفه بنمايد جمال
من نتانم گفت لطف آن وصال
( ( 386 ) ) مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا
شرح نتوان كرد از آن كار وكيا
( ( 387 ) ) حبّذا آن مطبخ پر نوش وقند
كه سلاطين كاسه ليسان ويند
( ( 388 ) ) حبّذا آن خرمن صحراى دين
كه بود هر خرمن او را دانه چين
( ( 389 ) ) حبّذا درياى عمر بىغمى
كه بود زو هفت دريا شبنمى
( ( 390 ) ) جرعهاى چون ريخته ساقى ألست
بر سر اين شوره خاك زير دست
( ( 391 ) ) جوش كرد آن خاك و ما زان جوششيم
جرعهء ديگر كه بس بىكوششيم
( ( 392 ) ) گر روا بد ناله كردم از عدم
ور نبود اين گفتنى نك تن زدم
( ( 393 ) ) اين بيان بط حرص منثنى است
از خليل آموز كاين بط كشتنى است
( ( 394 ) ) هست در بطَّ غير از اين خير وشر
ترسم از فوت سخنهاى دگر
آيه
« إِنَّه لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ . فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ . لا يَمَسُّه إِلَّا اَلْمُطَهَّرُونَ . تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعالَمِينَ 56 : 77 - 80 . » ( 1 ) ( به تحقيق او است قرآن كريم در كتاب مخفى ، جز پاكان كسى نمىتواند آن را
هامش
( 1 ) سوره الواقعه ، آيهء 77 و 80 . .