سبب آنكه فرجى را فرجى نام نهادند از اول
( ( 354 ) ) صوفيى بدريد جبّه در حرج
پيشش آمد بعد بدريدن فرج
( ( 355 ) ) گشت نام آن دريده فرجى
آن لقب شد فاش از آن مرد نجى
( ( 356 ) ) اين لقب شد فاش وصافش شيخ برد
ماند اندر طبع خلقان حرف دُرد
( ( 357 ) ) همچنين هر نام صافى داشته است
اسم را چون درديى بگذاشته است
( ( 358 ) ) هر كه گل خوار است دردى را گرفت
رفت صوفى سوى صافى ناشگفت
( ( 359 ) ) گفت لا بد درد را صافى بود
زين دلالت دل به صفوت مىرود
( ( 360 ) ) دُرد عسر افتاد وصافش يسر آن
صاف چون خرما ودردى بسر آن
( ( 361 ) ) عسر با يسر است هين آيس مباش
راه دارى زين ممات اندر معاش
( ( 362 ) ) صاف خواهى جبّه بشكاف اى پسر
تا از آن صفوت برآرى زود سر
( ( 363 ) ) هست صوفى آنكه شد صفوت طلب
نه لباس صوف وخياطىّ ودبّ
( ( 364 ) ) صوفيى گشته به پيش اين لئام
الخياطه واللواطه والسلام
( ( 365 ) ) بر خيال آن صفا ونام نيك
رنگ پوشيدن نكو باشد وليك
( ( 366 ) ) بر خيالش گر روى تا اصل او
همچنان كه گريه سوى نان به بو
بو قلاووز است اى جوياى عشق
نى ز بو يعقوب شد بيناى عشق ؟
( ( 367 ) ) دور باش غيرتت آمد خيال
گرد بر گرد سراپردهء جمال
( ( 368 ) ) بسته هر جوينده را كه راه نيست
هر خيالش پيش مىآيد كه بيست
( ( 369 ) ) جز مگر آن تيز گوش تيز هوش
كه بود از جيش نصرتهاش جوش
( ( 370 ) ) بجهد از تخييلها بىشه شود
تير شه بنمايد و بيرون رود
هر كه را در دست تير شه بود
راه يابد تا به منزل مىرود