قصه فرزندان عزير عليه السلام كه از پدر مىپرسيدند گفت آرى از عقب من مىآيد بعضى كه شناختندش بىهوش شدند و بعضى نشناختند مىگفتند خود مژده داد اين بىهوشى چيست
( ( 3271 ) ) هم چو پوران عزير اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
( ( 3272 ) ) گشته ايشان پير و باباشان جوان
پس پدرشان پيش آمد ناگهان
( ( 3273 ) ) پس بپرسيدند ازو كاى رهگذر
از عزير ما عجب دارى خبر
( ( 3274 ) ) كه كسىمان گفت كامروز آن سند
بعد نوميدى ز بيرون مىرسد
( ( 3275 ) ) گفت آرى بعد من خواهد رسيد
آن يكى خوش شد چو اين مژده شنيد
( ( 3276 ) ) بانگ مىزد كاى مبشّر باش شاد
و ان دگر بشناخت بىهوش اوفتاد
( ( 3277 ) ) كه چه جاى مژده است اى خيره سر
كه در افتاديم در كان شكر
( ( 3279 ) ) كافران را درد و مؤمن را بشير
ليك نقد حال در چشم بصير
( ( 3280 ) ) ز انكه عاشق در دم نقد است مست
لاجرم از كفر و ايمان برتر است
( ( 3281 ) ) كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست
كاوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
( ( 3282 ) ) كفر قشر خشك رو بر تافته
باز ايمان قشر لذت يافته
( ( 3284 ) ) مغز خود از مرتبهء خوش برتر است
قشر پيوسته به مغز جان خوش است
( ( 3285 ) ) اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا بر آرد موسيم از بحر گرد
( ( 3286 ) ) در خور عقل عوام اين گفته شد
از سخن باقى آن بنهفته شد
( ( 3287 ) ) زرّ عقلت ريزه است اى متهم
بر قراضه مهر سكَّه چون نهم
( ( 3288 ) ) عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رم
( ( 3289 ) ) جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق
( ( 3290 ) ) جو جوى چون جمع گردد ز اشتباه
پس توان زد بر تو سكَّه پادشاه