تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
( ( 3291 ) ) ور ز مثقالى شوى افزون تو خام از تو سازد شه يكى زرّينه جام ( ( 3292 ) ) پس برو هم نام وهم القاب شاه با شه و هم صورتش اى وصل خواه ( ( 3293 ) ) تا كه معشوقت بود هم نان و آب هم چراغ و شاهد و نقل و شراب ( ( 3294 ) ) جمع كن خود را جماعت رحمت است تا توانم با تو گفتن آن چه هست ( ( 3295 ) ) ز انكه گفتن از براى ياوريست جان شرك از ياورىّ حق بريست ( ( 3296 ) ) جان قسمت گشته بر حشو فلك در ميان شصت سودا مشترك ( ( 3297 ) ) پس خموشى به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سكوت ( ( 3298 ) ) اين همىدانم ولى مستى تن مىگشايد بىمراد من دهن ( ( 3299 ) ) آن چنان كز عطسه و از خامياز اين دهان گردد بناخواه تو باز ( ( 3288 ) ) عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طمّ و رم ( ( 3289 ) ) جمع بايد كرد اجزا را به عشق تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق

نگذاريد فعاليتهاى عقل آن قدر تجزيه گشته و پراكنده شود كه وحدت عالى خود را از دست بدهد ، بياييد با به دست آوردن عشق سازنده ، قواى عقلانى را متمركز نماييد

نكتهء بسيار با عظمت است كه جلال الدين در دو بيت فوق متذكر شده است . مىگويد : هيچ مىدانيد كه چرا از يك ادراك معقول و صحيح در بارهء هستى محروم گشته‌ايد ؟ براى اين است كه شما نمىدانيد عقل ، آن نيروى با عظمت را چگونه به كار ببنديد . شما آن اندازه كه براى شناخت وظايف ساير اعضاى بدن و خواص آنها اهميت مىدهيد ، به وظايف و خواص عقل اعتنايى نداريد و بدون محاسبه در هر موردى و با هر گونه شرايطى و براى هر هدفى كه پيش مىآيد نيروى عقل را مستهلك
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 613 | محمد تقي جعفري