( ( 3291 ) ) ور ز مثقالى شوى افزون تو خام
از تو سازد شه يكى زرّينه جام
( ( 3292 ) ) پس برو هم نام وهم القاب شاه
با شه و هم صورتش اى وصل خواه
( ( 3293 ) ) تا كه معشوقت بود هم نان و آب
هم چراغ و شاهد و نقل و شراب
( ( 3294 ) ) جمع كن خود را جماعت رحمت است
تا توانم با تو گفتن آن چه هست
( ( 3295 ) ) ز انكه گفتن از براى ياوريست
جان شرك از ياورىّ حق بريست
( ( 3296 ) ) جان قسمت گشته بر حشو فلك
در ميان شصت سودا مشترك
( ( 3297 ) ) پس خموشى به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سكوت
( ( 3298 ) ) اين همىدانم ولى مستى تن
مىگشايد بىمراد من دهن
( ( 3299 ) ) آن چنان كز عطسه و از خامياز
اين دهان گردد بناخواه تو باز
( ( 3288 ) ) عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رم
( ( 3289 ) ) جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق
نگذاريد فعاليتهاى عقل آن قدر تجزيه گشته و پراكنده شود كه وحدت عالى خود را از دست بدهد ، بياييد با به دست آوردن عشق سازنده ، قواى عقلانى را متمركز نماييد
نكتهء بسيار با عظمت است كه جلال الدين در دو بيت فوق متذكر شده است . مىگويد : هيچ مىدانيد كه چرا از يك ادراك معقول و صحيح در بارهء هستى محروم گشتهايد ؟ براى اين است كه شما نمىدانيد عقل ، آن نيروى با عظمت را چگونه به كار ببنديد .
شما آن اندازه كه براى شناخت وظايف ساير اعضاى بدن و خواص آنها اهميت مىدهيد ، به وظايف و خواص عقل اعتنايى نداريد و بدون محاسبه در هر موردى و با هر گونه شرايطى و براى هر هدفى كه پيش مىآيد نيروى عقل را مستهلك