حكايت آن زاهدى كه در سال قحط خندان و شاد بود با مفلسى و بسيارى عيال و خلق مىمردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
( ( 3242 ) ) همچنان كان زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رهط
( ( 3243 ) ) پس بگفتندش چه جاى خنده است
قحط بيخ مؤمنان بر كنده است
( ( 3244 ) ) رحمت از ما چشم خود بر دوخته است
ز آفتاب تيز صحرا سوخته است
( ( 3245 ) ) كشت و باغ و رز سيه استاده است
در زمين نم نيست نى بالا نه پست
( ( 3246 ) ) خلق مىميرند زين قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب
( ( 3247 ) ) بر مسلمانان نمىآرى تو رحم
مؤمنان خويشند و يك تن شحم و لحم
( ( 3248 ) ) رنج يك جزوى ز تن رنج همه است
گر دم صلح است يا خود ملحمه است
( ( 3249 ) ) گفت در چشم شما قحط است اين
پيش چشمم چون بهشت است اين زمين
( ( 3250 ) ) من همىبينم به هر دشت و مكان
خوشه ها انبه رسيده تا ميان
( ( 3251 ) ) خوشه ها در موج از باد صبا
بر بيابان سبزتر از گندنا
( ( 3252 ) ) ز آزمون من دست بر وى مىزنم
دست و چشم خويش را چون بر كنم
( ( 3253 ) ) يار فرعون تنيد اى قوم دون
ز ان نماند خون و بيند آب رود
( ( 3254 ) ) از پدر بر تو جفايى چون رود
آن پدر در چشم تو سگ مىشود
( ( 3255 ) ) آن پدر سگ نيست تأثير جفاست
كه چنان زحمت نظر را سگ نماست
( ( 3256 ) ) گرگ مىديدند يوسف را به چشم
چون كه اخوان را حسودى بود و خشم
( ( 3257 ) ) با پدر چون صلح كردى خشم رفت
آن سگى شد گشت بابا بار زفت
روايت
« المؤمنون كاعضاء جسد واحد إذا اشتكى منه عضو سهر له الاخرون » ( 1 ) ( مردم با ايمان مانند اعضاى يك جسد هستند ، اگر عضوى از آن جسد به ناله
هامش
( 1 ) صحيح مسلم كتاب بر حديث ، 66 . .