را نمىبيند .
در اين زندگانى بوى پيراهن يوسف صفتان راه حق در همه جا منتشر است ، مشامت را پاك كن و آن بوى را درياب و با كشش الهىاش راه خود را پيش گير ، وقتى كه مشامت با آن بوى الهى آشنا گشت ، ديده گانت هم روشنتر و بيناتر مىگردد صورت پنهانى آن نور پيشانى است كه ديده گان پيامبران را دور بين ساخته است ، نور فروزان آن رخسار ترا از آتش برهاند و راهى سر منزل ربوبى نمايد ، دل از روشنايىهاى عاريتى بر كن ، زيرا -
چشم را اين نور حالى بين كند
جسم و روح و عقل را گرگين كند
اين روشنايى عاريتى به ظاهر نور ، ولى در باطن آتش است ، دست از آن نور نماها بردار . صاحب آن ديده و جان كه فقط حال حاضر را مىبيند ، هر راهى را كه پيش بگيرد ، دمبه دم برو خواهد افتاد . دور بينى مردم بىهنر مانند دور بينى خواب رفتگان است . تو با لب خشك بر لب جوى بخواب مىروى و براى جستجوى آب رو به شوره زارها مىدوى . سراب را از دور مىبينى و عاشق آن بينش فريبنده مىشوى ، چنان كه در حال خواب مىبينى كه با يارانت سخن مىگويى و در بارهء بينايى خود داد سخن مىدهى و مىگويى : من در آن طرف آب مىبينم ، به راه بيافتيد ، ولى آن چه را كه ديدهاى سرابى بيش نيست .
تو نمىدانى كه با اين شتاب و دويدن از آب به سوى سراب فريبنده مىدوى . هيچ متوجه نيستى كه عزم و اشتياق به آن سراب حجاب ديده گان تو گشته و به وجود تو پيوسته است . آرى -
بس كسا عزمى به جايى مىكند
از مقامى ، كان غرض در وى بود
بينايى و لاف زدن خواب ، رفتگان بىهوده و چيزى جز خيال نيست ، دست از آن بردار . اگر مىبينى خواب بر وجودت غلبه كرده است ، برو بر سر راهى بخسب كه خدا جويان رهگذرش مىباشند ، باشد كه يكى از رهروان به بالينت بنشيند و از خيالات و خواب بيدارت كند .