مطالبه كردن موسى عليه السلام از حضرت عزت كه لم خلقت خلقاً و اهلكتهم و جواب آمدن از حضرت عزت
( ( 3001 ) ) گفت موسى اى خداوند حساب
نقش كردى باز چون كردى خراب
( ( 3002 ) ) نر و ماده نقش كردى جان فزا
وانگهى ويران كنى آن را چرا ؟
( ( 3003 ) ) گفت حق دانم كه اين پرسش تو را
نيست از انكار و غفلت وز هوى
( ( 3004 ) ) ور نه تأديب و عتابت كردمى
بهر اين پرسش تو را آزردمى
( ( 3005 ) ) ليك مىخواهى كه در افعال ما
باز جويى حكمت و سرّ بقا
( ( 3006 ) ) تا از آن واقف كنى مر عام را
پخته گردانى بدين هر خام را
( ( 3007 ) ) قاصدا سائل شدى در كاشفى
بهر عامه ليك تو ز ان واقفى
( ( 3008 ) ) ز ان كه نيم علم آمد اين سؤال
هر برونى را نباشد اين مجال
( ( 3009 ) ) هم سؤال از علم خيزد هم جواب
هم چنان كه خار و گل از خاك و آب
( ( 3010 ) ) هم ضلال از علم خيزد هم هدى
هم چنان كه تلخ و شيرين از ندى
( ( 3011 ) ) ز آشنايى خيزد اين بغض و ولا
وز غذاى خوش بود سقم و قوى
( ( 3012 ) ) مستفيد اعجمى شد آن كليم
تا عجميان را كند ز ان سر عليم
( ( 3013 ) ) ما هم از وى اعجمى سازيم خويش
پاسخش آريم چون بيگانه پيش
( ( 3014 ) ) خر فروشان خصم همديگر شدند
تا كليد قفل آن عقد آمدند
( ( 3015 ) ) پس بفرمودش خدا اى ذو لباب
چون بپرسيدى بيا بشنو جواب
( ( 3016 ) ) موسيا تخمى به كار اندر زمين
تا تو خود هم وادهى انصاف اين
( ( 3017 ) ) چون كه موسى گشت و شد كشتش تمام
خوشه هايش يافت خوبى و نظام
( ( 3018 ) ) داس بگرفت و مر آنها را بريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
( ( 3019 ) ) كه چرا كشتى كنى و پرورى
چون كمالى يافت آن را مىبرى ؟
( ( 3020 ) ) گفت يا رب ز ان كنم ويران و پست
كه در اين جا دانه هست و كاه هست