و كنيزان ماهرو و نازنين مانند پياز پوسيده مىنمود . باغهاى با طراوت و قصرهاى سر بفلك كشيده و چشمه سارها در مقابل عشق الهى كه بتازگى به درونش راه يافته بود ، همانند گلخن زشت نمودار گشت آرى ، چنين است قاعدهء روان آدمى ، هنگامى كه خشم بر او چيره شود زيباها و لطيفها به هيولاهاى زشت مبدل مىشود . [ به تحليل اين بيت مراجعه شود ] عشق آن انقلاب روانى است كه -
مر ز مرد را نمايد گندنا
اين است غيرت شگفت انگيز عشق كه غير معشوق را از افق روح آدمى منفى مىسازد . معناى لا إله الا هو همين است كه ماه فروزان و زيبا را براى تو ديگ سياه مىنماياند « بلقيس » راه افتاد و عزم وصال كوى سليمان نمود ، در حالى كه هيچ مال و خزانه و لباس پاى گير او نگشت و براى اعراض از آنها كوچكترين دريغ و تاسفى نداشت مگر تخت سرورى كه روزگارى روى آن نشسته بود و جهان را تحت فرمانش مىديد سليمان از دل بستگى بلقيس به تختش آگاه گشت ، اين آگاهى از راهى به قلب سليمان وارد شده بود كه ميان دل او و دل بلقيس كشيده شده بود . آن مرد الهى كه مىتواند معناى بانگ مرغان را دريابد و از درونشان مطلع شود ، همان مرد راز نهانى هر جان را در مىيابد و -
ناله مخفى موران بشنود
هم ز دور او سر هر جان بشنود
آن كه گويد راز قالت نملة
هم بداند راز اين طاق كهن
همچنان سليمان با آن دانش لدنى دريافت كه بلقيس آن تسليم شدهء حق و حقيقت كه از دست برداشتن از تخت سرورى رنج مىبرد ، توانايى دل كندن از آن را ندارد . من علت عشق و علاقهء بلقيس را به تخت باز گو نخواهم كرد ، زيرا اين سخنى دراز به دنبال خواهد آورد . اگر چه اين قلم كه در دست نويسنده است ، داراى حس و شعور نبوده و از جنس او نيست ، اما نويسنده با همين قلم بىحس انسى دارد و علاقهاى بدين سان هر گونه آلات پيشه ورى با اين كه بىجان است ، با صاحبش كه جاندار است انسى دارد . من اگر ديدهء فهم ترا بيمار نمىديدم سبب علاقه و الفت