منازعت كردن اميران عرب با رسول خدا صلى الله عليه و آله كه ملك را مقاسمه كن تا نزاعى نباشد و جواب مصطفى صلى الله عليه و آله كه من مأمورم درين امارت و بحث ايشان از طرفين
( ( 2779 ) ) آن اميران عرب گرد آمدند
نزد پيغمبر منازع مىشدند
( ( 2780 ) ) كه تو ميرى هر يك از ما هم امير
بخش كن اين ملك و بخش خود بگير
( ( 2781 ) ) هر يكى در بخش خود انصاف جو
تو ز بخش ما دو دست خود بشو
( ( 2782 ) ) گفت ميرى مر مرا حق داده است
سرورى و امر مطلق داده است
( ( 2783 ) ) كاين قران احمد است و دور او
هين بگيريد امر او را اتقوا
( ( 2784 ) ) قوم گفتندش كه ما هم ز ان قضا
حاكميم و داد اميريمان خدا
( ( 2785 ) ) گفت ليكن مر مرا حق ملك داد
مر شما را عاريه از بهر زاد
( ( 2786 ) ) ميرى من تا قيامت باقى است
ميرى عاريّتى خواهد شكست
( ( 2787 ) ) قوم گفتندش كه افزونى مجو
چيست حجت بر فزون جويى بگو
( ( 2788 ) ) در زمان ابرى بر آمد ز امر مرّ
سيل آمد گشت آن اطراف پر
( ( 2789 ) ) رو به شهر آورد سيلى بس مهيب
اهل شهر افغان كنان جمله رعيب
( ( 2790 ) ) گفت پيغمبر كه وقت امتحان
آمد اكنون تا نهان گردد عيان
( ( 2791 ) ) هر اميرى نيزهء خود در فكند
تا شود در امتحان آن سيل بند
( ( 2793 ) ) نيزه ها را هم چو خاشاكى ربود
آب تيز سيل پر جوش عنود
( ( 2792 ) ) بس قضيب انداخت بر وى مصطفى
آن قضيب معجز فرمان روا
( ( 2794 ) ) نيزه ها گم گشت جمله و آن قضيب
بر سر آب ايستاده چون رقيب
( ( 2795 ) ) ز اهتمام آن قضيب آن سيل زفت
رو بگردانيد سوى بحر رفت
( ( 2796 ) ) چون بديدند از وى آن امر عظيم
پس مقر گشتند آن ميران ز بيم
( ( 2797 ) ) جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود
ساحرش گفتند و كاهن از جحود