تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦

منازعت كردن اميران عرب با رسول خدا صلى الله عليه و آله كه ملك را مقاسمه كن تا نزاعى نباشد و جواب مصطفى صلى الله عليه و آله كه من مأمورم درين امارت و بحث ايشان از طرفين

( ( 2779 ) ) آن اميران عرب گرد آمدند نزد پيغمبر منازع مىشدند ( ( 2780 ) ) كه تو ميرى هر يك از ما هم امير بخش كن اين ملك و بخش خود بگير ( ( 2781 ) ) هر يكى در بخش خود انصاف جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو ( ( 2782 ) ) گفت ميرى مر مرا حق داده است سرورى و امر مطلق داده است ( ( 2783 ) ) كاين قران احمد است و دور او هين بگيريد امر او را اتقوا ( ( 2784 ) ) قوم گفتندش كه ما هم ز ان قضا حاكميم و داد اميريمان خدا ( ( 2785 ) ) گفت ليكن مر مرا حق ملك داد مر شما را عاريه از بهر زاد ( ( 2786 ) ) ميرى من تا قيامت باقى است ميرى عاريّتى خواهد شكست ( ( 2787 ) ) قوم گفتندش كه افزونى مجو چيست حجت بر فزون جويى بگو ( ( 2788 ) ) در زمان ابرى بر آمد ز امر مرّ سيل آمد گشت آن اطراف پر ( ( 2789 ) ) رو به شهر آورد سيلى بس مهيب اهل شهر افغان كنان جمله رعيب ( ( 2790 ) ) گفت پيغمبر كه وقت امتحان آمد اكنون تا نهان گردد عيان ( ( 2791 ) ) هر اميرى نيزهء خود در فكند تا شود در امتحان آن سيل بند ( ( 2793 ) ) نيزه ها را هم چو خاشاكى ربود آب تيز سيل پر جوش عنود ( ( 2792 ) ) بس قضيب انداخت بر وى مصطفى آن قضيب معجز فرمان روا ( ( 2794 ) ) نيزه ها گم گشت جمله و آن قضيب بر سر آب ايستاده چون رقيب ( ( 2795 ) ) ز اهتمام آن قضيب آن سيل زفت رو بگردانيد سوى بحر رفت ( ( 2796 ) ) چون بديدند از وى آن امر عظيم پس مقر گشتند آن ميران ز بيم ( ( 2797 ) ) جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود ساحرش گفتند و كاهن از جحود