خلاصه ، با اين وضع ، كور دل و سر شكسته و مضطرب و مضطر به هستى خود ادامه مىدهى . آخر -
چشم بگشا و مسبّب را نگر
تا شوى فارغ ز اسباب نظر
اگر تو از علايق حيوانى پاك شوى جان پاك مردان الهى خود بسراغ تو خواهد آمد .
اگر همهء عالم نور و آشكار و صور باشد ، چشم تو همهء آنها را و خوبى شان را خواهد ديد و با خبر خواهد گشت .
مىدانى تو چه مىكنى ؟ براى ديدن نور و اشكال و صور -
چشم بستى گوش مىآرى به پيش
تا نمايى زلف و رخسار بتيش
گوش زبان بسته مىگويد : من صورت نمىبينم ، بلى اگر صورت صدايى در آورد ، من خواهم شنيد ، اما ديدن مخصوص چشم است .
درست است كه من عالمم ، ولى در فن خودم كه جز امواج حرف و صوت چيز ديگرى نيست . تو بينى را مخاطب ساخته مىگويى :
هين بيا بينى ببين اين خوب را
نيست بينى در خور اين مطلوب را
بينى مىگويد : اگر مشگ و گلابى بياورى ، من استشمام مىكنم ، من هم فنى كه در آن اطلاع دارم و مىتوانم اطلاعى از آن بدهم همين است و بس -
كى ببينم من رخ آن سيم ساق
هين مكن تكليف ما ليس يطاق
هر حسى هم كه از طبيعت خود منحرف شود محصولش هم منحرف خواهد بود ، خواه تو در مقابل آن راست به روى يا كج ، زيرا خود حس كج شده است مانند چشم لوچ كه بجاى يكى ديدن دو مىبيند . تو اى فرعون ، بدان جهت كه سر تا سر وجودت مكر و زرق و ريا است ، نمىتوانى ميان من و خودت تفاوتى بگذارى . اى كج رو كج باز ، از عينك خود مرا نظاره مكن تا يكى را دو نبينى . ساعتى با عينك من در من بنگر ، تا در ما وراى اين هستى ناچيز ميان پهناورى را ببينى ، تا -