تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
اگر اينان اميدى به مژده آورنده‌اى نداشتند ، انتظار و چشم نگرانى آنان پوچ و بىهوده بود . -
صد هزار آلودگان آب جو كى بدندى گر نبودى آب جو بر زمين پهلوت را آرام نيست ز انكه در خانه لحاف و بستريست
آدم بىقرار بدون احساس و اميد به قرارگاه نمىتواند بىقرار باشد ، اضطراب خود دليل وجود عامل آرامش است . چنان كه خمارى پديده ايست كه كشف از بر طرف كنندهء خمارى مىنمايد . بر گرديم به داستان امير لشكر مسلمانان - آن آدم فضول به پيامبر چنين گفت : - نه هرگز ، اين جوان را رها كن و مرد سالخورده‌اى را به فرماندهى لشكر بر گزين . تو خودت هم ما را به تبعيت از سالخورده گان توصيه فرموده‌اى . يا رسول الله به افراد اين لشكر توجهى فرما ، اين افراد سالخورده گان فراوان دارد . از درخت كهنسال نبايد تنها به برگ زردش نگريست ، بلكه بايد ميوه هاى پختهء آن را چيد . حتى همان برگهاى زرد هم خالى از حقيقت نيست ، زيرا خود نشان پختگى و كاملى درخت است . برگ زرد ريش و موهاى سفيد آدم سالخورده‌اى نويد عقل پخته مىآورد و بالعكس ، -
برگهاى نو رسيده سبزفام شد نشان آن كه آن ميوه است خام
اما -
برگ بىبرگى نشان عارفى است زردى زر سرخ رويى صيرفى است
كسى كه عارض گلگون يا گونه نو و با طراوت دارد ، در حقيقت در مكتب گاه الفبا تازه به نوشتن خط پرداخته است ، لذا -
حرفهاى خط او كژ مژ بود
اگر هم بدنش در دويدن و تكاپو است ، عقلش هنوز قدرت راه رفتن ندارد . آرى -
پاى پير از سرعت ار چه باز ماند يافت پاى او دو پر بر اوج راند