ادبى و مبالغه پردازى نيست .
حقيقتاً گروهى از مردم نداى عقل و وجدان و خير خواهان را نمىشنوند ، نه اين كه ميشنوند و به مسامحه بر گذار مىكنند .
اگر پرندهء خفاش را در مقابل نور آفتاب به ياد بياوريد ، اين مشكل براى شما هم حل خواهد گشت .
اگر جعل آن جانور محقر سرگين گردان را مجسم كنيد ، اين معما براى شما هم گشوده خواهد شد . وقتى كه يك عنصر حيات بينى در درون آدمى حالت ثبات و استقرار پيدا مىكند ، حيات آدمى حقيقتا به طرف همان عنصر متمايل مىشود و رنگ و طعم آن را مىگيرد .
اين كه براى انسان يك يا چند تعريف كلى در علوم مربوط به انسان مشاهده مىكنيد ، اگر به جنبه هاى فيزيولوژى او مربوط باشد باور كنيد ، و اگر مربوط به يك عده قواعد و زمينه هاى كلى منتزع از تفاعلات فيزيولوژيكى انسانى باشد ، مانند احساس و حركت و تغيير محيط به سود زندگى باز قابل تصديق است و اما اگر جايى ديديد كه مىخواهند انسان را با در نظر گرفتن همهء عناصر روانى ، مخصوصاً عناصر تحصيل شده ، تعريف نمايند ، باور نكنيد و خودتان به دقت نظر بپردازيد و هر انسانى را جداگانه مورد بررسى قرار بدهيد ، در اين صورت خواهيد ديد كه براى مجموع عناصر روانى هر انسان به يك تعريف مستقل نيازمند هستيد .
ثبات و استقرار بعضى از عناصر در روان انسانى آن اندازه در هويت او تأثير مىبخشد كه فاصلهء او را تا يك آدم ديگر كه هم نوع او است ، بيش از فاصلهء يك سنگ از انسان باز مىكند . از اين پديده چنين نتيجه مىگيريم كه اغلب انسانها خود را از مجراى انعطاف و تحول رو به كمال بيرون مىكشند و در عين تازه گويى و تازه گرايى كهنه ترين و جامدترين موجود مىباشند .
اين كه خداوند متعال مىفرمايد : « دلهاى آن تبه كاران از سنگ سختتر است »
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 323
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢٣