( ( 1917 ) ) آن عدو در خانهء آن كور دل
او شده اطفال را گردن گسل
( ( 1918 ) ) تو هم از بيرون بدى با ديگران
و اندرون خوش گشته با نفس گران
( ( 1919 ) ) خود عدوّت اوست قندش مىدهى
وز برون تهمت به هر كس مىنهى
( ( 1920 ) ) هم چو فرعونى تو كور و كوردل
با عدو خوش بىگناهان را مذل
( ( 1921 ) ) چند فرعونا كشى بىجرم را
مىنوازى اين تن پر غرم را
( ( 1922 ) ) عقل او بر عقل شاهان مىفزود
حكم حق بىعقل و كورش كرده بود
( ( 1923 ) ) مهر حق بر چشم و بر گوش و خرد
گر فلاطون است حيوانش كند
( ( 1924 ) ) حكم حق بر لوح مىآيد پديد
آن چنان كه حكم غيب بايزيد
( ( 1897 ) ) باد بر تخت سليمان رفت كژ
پس سليمان گفت بادا ، كژ مغز
( ( 1898 ) ) باد هم گفت اى سليمان كژ مرو
ور روى كژ از كژم خشمين مشو
كجروى باد در بارهء حضرت سليمان عليه السلام چه بوده است
اين داستان را خود جلال الدين به اين نحو بيان مىكند : ( 1 ) « روزى سليمان عليه السلام بر تخت نشسته بود ، مرغان در هوا پر در آورده قبه كرده تا آفتاب بر سليمان نتابد . هم تخت پران هم قبه در هوا پران « غدوها شهر و رواحها شهر » ناگاه انديشهاى كه لايق شكر آن نعمت نبود در خاطر سليمان بگذشت ، در حال تاج
هامش
( 1 ) مجالس سبعه ، مولانا جلال الدين ص 3 و در قصص الانبياء ، ثعلبى ص 274 و تفسير ابو الفتوح رازى ج 4 ص 469 موضوع داستان را انگشتر سليمان گفتهاند كه به جهت شاد شدن سليمان به عظمت ملك ، انگشتر از دستش مىافتاد . آصف وزيرش به او گفت تو به گناهى كه كردهاى مأخوذ گشتهاى و تا چهارده روز انگشتر در انگشت تو مستقر نخواهد گشت ، رو به خدا ببر و توبه كن و من به جاى تو مىنشينم و كار تو را انجام مىدهم . تا خدا توبهء تو را بپذيرد و به ملك خود بر گرداند . سليمان رو به خدا برد و آصف انگشتر را گرفت و در انگشتش كرد و مستقر شد . .