كژ وزيدن باد بر سليمان عليه السلام به سبب زلت او
( ( 1897 ) ) باد بر تخت سليمان رفت كژ
پس سليمان گفت بادا كژ مغژ ( 1 ) ( ( 1898 ) ) باد هم گفت اى سليمان كژ مرو
ور روى كژ از كژم خشمين مشو
( ( 1899 ) ) اين ترازو بهر اين بنهاد حق
تا رود انصاف ما را در سبق
( ( 1900 ) ) از ترازو كم كنى من كم كنم
تا تو با من روشنى من روشنم
( ( 1901 ) ) همچنين تاج سليمان ميل كرد
روز روشن را بر او چون ليل كرد
( ( 1902 ) ) گفت تاجا ، كژ مشو بر فرق من
آفتابا كم مشو از شرق من
( ( 1903 ) ) راست مىكرد او به دست آن تاج را
باز كج مىشد بر او تاج اى فتى
( ( 1904 ) ) هشت بارش راست كرد و گشت كژ
گفت تاجا ، چيست آخر كژ مغژ
( ( 1905 ) ) گفت اگر صد ره كنى تو راست من
كژ شوم چون كژ شوى اى مؤتمن
( ( 1906 ) ) پس سليمان اندرون را راست كرد
دل بر آن شهوت كه بودش كرد سرد
( ( 1907 ) ) بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آن چنان كه تاج را نى خواست شد
( ( 1908 ) ) بعد از آتش كژ همىكرد او به قصد
تاج وامىگشت تارك جو به قصد
( ( 1909 ) ) هشت كرت كژ بكرد آن مهترش
راست نى شد تاج بر فرق سرش
شاه گفت اى تاج چون است اين زمان
كژ كنم تو راست گردى ز امتحان
( ( 1910 ) ) تاج ناطق گشت كاى شه ناز كن
چون فشاندى پر ز گل پرواز كن
( ( 1911 ) ) نيست دستورى كزين من بگذرم
پرده هاى غيب اين برهم درم
( ( 1912 ) ) بر دهانم نه تو دست خود ببند
مر دهانم را ز گفت ناپسند
( ( 1913 ) ) پس تو را هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسى تهمت منه بر خويش كرد
( ( 1914 ) ) ظن مبر بر ديگرى اى دوست كام
آن مكن كه مىسگاليد آن غلام
( ( 1915 ) ) گاه جنگش با رسول و مطبخى
گاه خشمش تا شهنشاه سخى
( ( 1916 ) ) هم چو فرعونى كه موسى هشته بود
طفلكان خلق را سر مىربود
هامش
( 1 ) غژيدن خزيدن و رفتن .