( ( 1612 ) ) طوق زرين و حمايل بين هله
غلّ و زنجيرى شدست و سلسله
( ( 1613 ) ) همچنين هر جزو عالم مىشمر
اول و آخر در آرش در نظر
( ( 1614 ) ) هر كه آخر بينتر او مسعودتر
هر كه آخر بينتر او مطرودتر
( ( 1615 ) ) روى هر يك چون مه فاخر ببين
چون كه اول ديدهاى آخر ببين
( ( 1616 ) ) تا نباشى هم چو ابليس اعورى
نيم بيند نيم نى چون ابترى
( ( 1617 ) ) ديد طين آدم و دينش نديد
اين جهان ديد آن جهان بينش نديد
( ( 1618 ) ) فضل مردان بر زنان اى بو شجاع
نيست بهر قوّت و كسب و ضياع
( ( 1619 ) ) ور نه شير و پيل را بر آدمى
فضل بودى بهر قوّت اى عمى
( ( 1620 ) ) فضل مردان بر زن اى حالى پرست
ز ان بود كه مرد پايان بينتر است
( ( 1621 ) ) مرد كاندر عاقبت بينى خم است
او ز اهل عاقبت چون زن كم است
( ( 1622 ) ) از جهان دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
( ( 1623 ) ) آن يكى بانگش نشور اتقيا
وين دگر بانگش فريب اشقيا
بانگ خار و بانگ اشكوفه شنو
بعد از آن شو بانگ خارش را گرو
( ( 1624 ) ) من شكوفهء خارم اى خوش گرم دار
گل بريزد من بمانم شاخ خار
( ( 1625 ) ) بانگ اشكوفه اش كاينك گل فروش
بانگ خار او كه سوى ما مكوش
( ( 1626 ) ) اين پذيرفتى بماندى ز ان دگر
كه محبّ از ضدّ محبوب است كر
( ( 1627 ) ) آن يكى بانگ اين كه اينك حاضرم
بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
( ( 1628 ) ) حاضرىّام هست چون مكر و كمين
نقش آخر ز آينهء اول ببين
( ( 1629 ) ) چون يكى زين دو جوال اندر شدى
آن دگر را ضد و تا در خور شدى
( ( 1630 ) ) اى خنك آن كاو ز اوّل آن شنيد
كش عقول و مسمع مردان شنيد
( ( 1631 ) ) خانه خالى يافت جا را او گرفت
غير آتش كژ نمايد يا شگفت
( ( 1632 ) ) كوزهء نو كاو به خود بولى كشد
آن خبث با آب از وى كى رود
( ( 1633 ) ) در جهان هر چيز چيزى مىكشد
كفر كافر را و مرشد را رشد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 242
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٢