نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال و بىوفايى خود را نمودن به وفا طمع دارندگان از او
( ( 1593 ) ) همچنين دنيا اگر چه خوش شگفت
عيب خود را بانگ زد با جمله گفت
( ( 1594 ) ) اندر اين كون و فساد اى اوستاد
آن دغل كون و نصيحت آن فساد
( ( 1595 ) ) كون مىگويد بيا من خوش پيم
و آن فسادش گفت رو من لاشيم
( ( 1596 ) ) اى ز خوبى بهاران لب گزان
بنگر آن سردى و زردى خزان
( ( 1597 ) ) روز ديدى طلعت خورشيد خوب
مرگ او را ياد كن وقت غروب
( ( 1598 ) ) بدر را ديدى برين خوش چار طاق
حسرتش را هم ببين وقت محاق
( ( 1599 ) ) كودكى از حسن شد مولاى خلق
بعد فردا شد خرف رسواى خلق
( ( 1600 ) ) گر تن سيمين بران كردت شكار
بعد پيرى بين تنى چون پنبه زار
( ( 1601 ) ) اى پديده لوتهاى چرب خيز
فضله ى آن را ببين در آب ريز
( ( 1602 ) ) مر خبث را گو كه آن خوبيت كو ؟
در فريب آن حسن و مرعوبيت گو ؟
بر طبق كو عشوه و نرمى و خوت ؟
بر سبد كو جلوه و نغزى و بوت ؟
( ( 1603 ) ) گويد آن دانه بد و من دام آن
چون شدى تو صيد دانه شد نهان
( ( 1604 ) ) بس انامل رشك استادان بده
در صناعت عاقبت لرزان شده
( ( 1605 ) ) نرگس چشم خمارى هم چو جان
آخر اعمش بين و آب از وى چكان
( ( 1606 ) ) حيدرى كاندر صف شيران رود
آخر او مغلوب موشى مىشود
( ( 1607 ) ) طبع تيز دور بين محترف
چون خر پيرش ببين آخر خرف
( ( 1608 ) ) زلف جعد مشكبار عقل بر
آخر آن چون دمّ زشت خنگ خر
( ( 1609 ) ) خوش ببين كونش ز اول با گشاد
واخر آن رسوايىاش بين و فساد
( ( 1610 ) ) ز ان كه او بنمود پيدا دام را
پيش تو بر كند سبلت خام را
( ( 1611 ) ) پس مگو دنيا به تزويرم فريفت
ور نه عقل من ز دامش مىشكيفت