تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨

بيان آن كه حصول علم و مال و جاه مر بد گوهر را فضيحت اوست و چون شمشير است افتاده به دست راه زن

( ( 1436 ) ) بد گهر را علم و فن آموختن دادن تيغ است دست راه زن ( ( 1437 ) ) تيغ دادن در كف زنگى مست به كه آيد علم ناكس را بدست ( ( 1438 ) ) علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آرد در كف بد گوهران ( ( 1439 ) ) پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از كف مجنون سنان ( ( 1440 ) ) جان او مجنون تنش شمشير او واستان شمشير را ز ان زشت خو ( ( 1441 ) ) آن چه منصب مىكند با جاهلان از فضيحت كى كند صد ارسلان ( ( 1442 ) ) عيب او مخفى است چون آلت نيافت مارش از سوراخ بر صحرا شتافت ( ( 1443 ) ) جمله صحرا مار و كژدم پر شود چون كه جاهل شاه حكم مُر شود چون قلم در دست غدارى فتاد لاجرم منصور بر دارى فتاد ( ( 1444 ) ) مال و منصب ناكسى آرد به دست طالب رسوايى خويش او شده است ( ( 1445 ) ) يا كند بخل و عطاها كم دهد يا سخا آرد به ناموضع نهد ( ( 1446 ) ) شاه را در خانهء بيدق نهد اين چنين باشد عطا كاحمق دهد ( ( 1447 ) ) حكم چون در دست گمراهى فتاد جاه پنداريد در چاهى فتاد ( ( 1448 ) ) ره نمىداند قلاووزى كند جان زشت او جهان سوزى كند ( ( 1449 ) ) طفل راه فقر چون پيرى گرفت پيروان را غول ادبارى گرفت ( ( 1450 ) ) كه بيا تا ماه بنمايم تو را ماه را هرگز نديد آن بىصفا ( ( 1451 ) ) چون نمايى ؟ چون نديدستى به عمر عكس مه در آب هم اى خام غمر ( ( 1452 ) ) احمقان سرور شدستند و ز بيم عاقلان سرها كشيده در كليم