بيان آن كه حصول علم و مال و جاه مر بد گوهر را فضيحت اوست و چون شمشير است افتاده به دست راه زن
( ( 1436 ) ) بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ است دست راه زن
( ( 1437 ) ) تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه آيد علم ناكس را بدست
( ( 1438 ) ) علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آرد در كف بد گوهران
( ( 1439 ) ) پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان
تا ستانند از كف مجنون سنان
( ( 1440 ) ) جان او مجنون تنش شمشير او
واستان شمشير را ز ان زشت خو
( ( 1441 ) ) آن چه منصب مىكند با جاهلان
از فضيحت كى كند صد ارسلان
( ( 1442 ) ) عيب او مخفى است چون آلت نيافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
( ( 1443 ) ) جمله صحرا مار و كژدم پر شود
چون كه جاهل شاه حكم مُر شود
چون قلم در دست غدارى فتاد
لاجرم منصور بر دارى فتاد
( ( 1444 ) ) مال و منصب ناكسى آرد به دست
طالب رسوايى خويش او شده است
( ( 1445 ) ) يا كند بخل و عطاها كم دهد
يا سخا آرد به ناموضع نهد
( ( 1446 ) ) شاه را در خانهء بيدق نهد
اين چنين باشد عطا كاحمق دهد
( ( 1447 ) ) حكم چون در دست گمراهى فتاد
جاه پنداريد در چاهى فتاد
( ( 1448 ) ) ره نمىداند قلاووزى كند
جان زشت او جهان سوزى كند
( ( 1449 ) ) طفل راه فقر چون پيرى گرفت
پيروان را غول ادبارى گرفت
( ( 1450 ) ) كه بيا تا ماه بنمايم تو را
ماه را هرگز نديد آن بىصفا
( ( 1451 ) ) چون نمايى ؟ چون نديدستى به عمر
عكس مه در آب هم اى خام غمر
( ( 1452 ) ) احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده در كليم