تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
نمىكردم » پردهء شفافى است كه جملهء « كاش خدا اين كار را نمىكرد » را نشان مىدهد . جلال الدين گويا در درون خود در بارهء اين دليل و نتيجه ، بىقرارى خاصى احساس مىكند ، لذا مىخواهد آن را طور ديگر توجيه كند -
( ( 1347 ) ) چون بدى عاجز پشيمانى ز چيست ؟ عاجزى را باز جو كز جذب كيست ؟ ( ( 1348 ) ) عاجزى بىقادرى اندر جهان كس نديدست و نباشد اين بدان

به وسيلهء درك ناتوانى است كه به تواناى مطلق رو خواهى برد

پس با دريافت جبرهاى متوالى از حكم حق تا پديدهء پشيمانى ، به اين حقيقت آگاه خواهى گشت كه تو ناتوانى و اين ناتوانى خود دليلى بر وجود يك تواناى مطلق است ، چنان كه هر امر عارضى دليل بر وجود يك حقيقت جوهرى است -
هر چه عارض باشد آن را جوهرى بايد نخست عقل بر اين دعوى ما شاهد گوياستى
ميرفندرسكى اصل نتيجهء كلى را كه جلال الدين مىگيرد ، فوق العادهء عالى است ، چنان كه ما هم به آيهء : « يا ايها الناس أنتم الفقراء الى الله » استشهاد كرديم . ولى آيا براى به دست آوردن چنين نتيجه به مقدمه‌اى كه جلال الدين آورده است ( قضا - حكم حق - كار - پشيمانى ) نيازمنديم ؟ البته نه ، زيرا انسان رشد يافته با توجه به قاهريت و سلطهء مطلقهء الهى و ناتوانى خود ، به نتيجهء مزبور مىرسد ، چنان كه با توجه به امور عارضى به سوى پيدا كردن جوهر رهسپار مىشود ، ولى اين رهسپار شدن احتياجى به آن ندارد كه غنچهء شكوفان اختيار را در انسان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 176 | محمد تقي جعفري