حيوانى نابودش بسازد . نيز ممكن است حكمت اين محدوديت بشرى يك نمود ظاهرى از نامحدوديت و پيوستگى او به بىنهايت بوده باشد ، به توضيح اين كه انسان بدان جهت كه مىتواند دامنهاى از شعاع عظمت الهى بوده باشد ، و اين دامنه شعاع ربوبى نمىتواند رشد و كمال واقعى خود را از اين جهان هستى در يابد ، لذا با اين همه شكستها و محدوديتها كه در زندگى و مقاصد خود مىبيند ، متوجه مىشود كه اين جهان گنجايش موجوديت او را ندارد . با اين اصل است كه افلاطون شكستهاى محبت و عشق انسانها را در اين دنيا توجيه نموده مىگويد : انسانى كه در نهادش عشق به جلال و جمال مطلق به وديعت نهاده شده است ، چون مىخواهد آن عشق را با گرايش به موجودات سايهاى و محدود و زود گذر اين جهان اشباع كند ، لذا همواره با شكست روبه رو مىشود .
( ( 1338 ) ) چون قضا آورد حكم حق پديد
چشم واگشت و پشيمانى رسيد
( ( 1339 ) ) آن پشيمانى قضاى ديگر
است پس پشيمانى بهل حق را پرست
آيا پشيمانى هم پديدهاى از قضاى اجبارى است ؟ و اين كه پشيمانى را كنار بگذار چه معنا مىدهد ؟
پشيمانى آن پديدهء روانى است كه پس از ارتكاب به كار ناشايست ، به وسيلهء ضربه هاى وجدانى در درون ما پديدار مىشود . پشيمانى را گروه فراوانى از متفكرين دليل اختيار دانستهاند .
خود جلال الدين در ابيات ديگر گفته است :
يك مثال اى دل پى فرقى بيار
تا بدانى جبر را از اختيار
دست كان لرزان بود از ارتعاش
و آنكه دستى را تو جنبانى ز جاش