بردن شاعر شعر را سوى شاه و خسارت وزير
( ( 1206 ) ) اين رها كن ز ان كه شاعر بر گذر
وام دار است و قوى محتاج زر
( ( 1207 ) ) برد شاعر شعر سوى شهريار
بر اميد بخشش و احسان يار
( ( 1208 ) ) نازنين شعرى پر از دُر درست
بر اميد و بوى اكرام نخست
( ( 1209 ) ) باز شه بر خوى خود گفتش هزار
چون چنين بُد عادت آن شهريار
( ( 1210 ) ) ليك اين بار آن وزير پر ز جود
بر براق عز ز دنيا رفته بود
( ( 1211 ) ) بر مقام او وزير نو رئيس
گشته ليكن سخت بىرحم و خسيس
( ( 1212 ) ) گفت اى شه خرجها داريم ما
شاعرى را نبود اين بخشش سزا
( ( 1213 ) ) من به ربع عشر آن اى مغتنم
مرد شاعر را خوش و راضى كنم
( ( 1214 ) ) خلق گفتندش كه او از پيش دست
ده هزارى زين دلاور برده است
( ( 1215 ) ) بعد شكر كلك خايى چون كند
بعد سلطانى گدايى چون كند
( ( 1216 ) ) گفت بفشارم و را اندر فشار
تا شود زار و نزار از انتظار
( ( 1217 ) ) آن كه از خاكش دهم از راه من
در ربايد هم چو گلبرگ از چمن
( ( 1218 ) ) اين به من بگذار كاستادم در اين
گر تقاضاگر بود هم آتشين
( ( 1219 ) ) از ثريا گر بپرّد تا ثرى
نرم گردد چون ببيند او مرا
( ( 1220 ) ) گفت سلطانش برو فرمان تو راست
ليك شادى كن كه نيكو گوى ماست
( ( 1221 ) ) گفت او را و دو صد چون او گدا
تو به من بگذار و فارغ شو شها
جنس او و همچو او سيصد هزار
تو رها كن بر من و با من گذار
( ( 1222 ) ) پس فكندش صاحب اندر انتظار
شد زمستان و دى و آمد بهار
شاعرش چندان كه حاجت مىنمود
صاحبش در وعده حيلت مىفزود
( ( 1223 ) ) شاعر اندر انتظارش پير شد
پس زبون اين غم و تدبير شد
( ( 1224 ) ) گفت اگر زر نه كه دشنامم دهى
تا رهد جانم تو را باشم رهى