( ( 1183 ) ) ور بخواهى از دگر هم او دهد
بر كف ميلش سخا هم او نهد
( ( 1184 ) ) آن كه معرض را ز زر قارون كند
رو به دو آرى به طاعت چون كند
( ( 1185 ) ) بار ديگر شاعر از سوداى داد
رو به سوى آن شه محسن نهاد
( ( 1186 ) ) هديهء شاعر چه باشد شعر نو
پيش محسن آرد و بنهد گرو
( ( 1187 ) ) محسنان با صد عطا و جور و برّ
زر نهاده شاعران را منتظر
( ( 1188 ) ) پيششان شعرى به از صد تنگ شعر
خاصه شاعر كاو گهر آرد ز قعر
( ( 1189 ) ) آدمى اوّل حريص نان بود
ز انكه قوت نان ستون جان بود
( ( 1190 ) ) سوى كسب و سوى غصب و صد حيل
جان نهاده بر كف از حرص و امل
( ( 1191 ) ) چون به نادر گشت مستغنى ز نان
عاشق نام است و مدح شاعران
( ( 1193 ) ) تا كه كرّ و فرّ زر بخشى او
هم چو عنبر بو دهد در گفتوگو
( ( 1194 ) ) خلق ما بر صورت خود كرد حق
وصف ما را مدح جويى نيز خوست
( ( 1196 ) ) خاصه مرد حق كه در فضل است چست
بر شود ز ان باد چون مشك درست
( ( 1197 ) ) ور نباشد اهل ز ان باد دروغ
خيك بدريده است كى گيرد فروغ
( ( 1198 ) ) اين مثل از خود نگفتم اى رفيق
سرسرى مشنو چو اهلى و مفيق
( ( 1199 ) ) اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح
كه چرا فربه شود احمد به مدح
( ( 1200 ) ) رفت شاعر سوى آن شاه و ببرد
شعر اندر شكر احسان كان نمرد
( ( 1201 ) ) محسنان مردند و احسانها بماند
اى خنك آن را كه اين مركب براند
( ( 1202 ) ) ظالمان مردند و ماند آن ظلمها
واى جايى كاو كند مكر و دغا
( ( 1203 ) ) گفت پيغمبر خنك آن را كه او
شد ز دنيا ماند ازو فعل نكو
نام نيك او ز فعل نيك دان
پس نمرده است او يقين بنگر عيان
( ( 1204 ) ) مرد محسن ليك احسانش نمرد
نزد يزدان دين و احسان نيست خرد
( ( 1205 ) ) واى آن كو مرد و عصيانش نمرد
تا نپندارى به مرگ او جان ببرد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 117
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١١٧