قصهء شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام
( ( 1156 ) ) شاعرى آورد شعرى پيش شاه
بر اميد خلعت و اكرام و جاه
( ( 1157 ) ) شاه مكرم بود و فرمودش هزار
از زر سرخ و كرامات و نثار
( ( 1158 ) ) پس وزيرش گفت اين اندك بود
ده هزارش هديه واده تا رود
( ( 1159 ) ) از چنو شاعر پس از تو بحر دست
ده هزارى هم كه گفتم اندك است
( ( 1160 ) ) قصه گفت آن شاه را و فلسفه
تا بر آمد عشر خرمن از كفه
( ( 1161 ) ) ده هزارش داد و خلعت در خورش
خانهء شكر و ثنا گشت آن سرش
( ( 1162 ) ) پس تفحص كرد كاين سعى كه بود
شاه را اهليّت من كه نمود ؟
( ( 1163 ) ) پس بگفتندش فلان الدين وزير
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
( ( 1164 ) ) در ثناى او يكى شعرى دراز
بر نوشت و سوى خانه رفت باز
( ( 1165 ) ) بىزبان و لب همان نعماى شاه
مدح شه مىگفت و خلعتهاى شاه
تفسير ابيات
شاعرى به طمع خلعت و اكرام و جاه شعرى پيش پادشاهى آورد ، شاه اكرامش كرد و دستور داد هزار دينار ( يا به مقدار هزار درهم ) طلاى سرخ به او بدهند . وزيرش گفت : اين پاداش كم است ، ده هزار دينار به او عطا كن تا برود ، از چنان شاعر و مانند تو پادشاه دريا دست حتى اين ده هزار دينار هم چيز قابلى نيست . وزير بان پادشاه قصه ها گفت و فلسفه ها بافت و آن قدر پادشاه را تحريك كرد كه شاعر را شايسته ى عشر خرمن سخاوت پادشاه نمود . يا ده خرمن از سخاوت شاه بيرون كشيد پادشاه ده هزار دينار و خلعت شايسته به شاعر داد و دل شاعر را خانهء شكر و سپاس خود ساخت . شاعر پس از دريافت آن جايزه در صدد جستجو بر آمد كه بداند چه كسى بوده است كه شايستگى او را به پادشاه اثبات كرده است . -
پس بگفتندش فلان الدين وزير
آن حسن نام و حسن خلق و ضمير