( ( 4108 ) ) گرم ز ان مانده است با آن كاو نديد
كاله هاى خويش را ربح و مزيد
( ( 4109 ) ) همچنين علم و هنرها و حِرَف
چون نديد افزون از آنها در شرف
( ( 4110 ) ) تابه از جان نيست جان باشد عزيز
چون به آمد نام جان شد چيز ليز
( ( 4111 ) ) لعبت مرده بود جان طفل را
تا نگشت او در بزرگى طفل زا
( ( 4112 ) ) اين تصور وين تخيل لعبت است
تا تو طفلى پس بدانت حاجت است
( ( 4113 ) ) چون ز طفلى رست جان شد در وصال
فارغ از حس است و تصوير و خيال
( ( 4114 ) ) نيست محرم تا بگويم بىنفاق
تن زدم و الله اعلم بالوفاق
( ( 4115 ) ) مال و تن برفند ريزان فنا
حق خريدارش كه الله اشترى
( ( 4116 ) ) برفها ز ان از ثمن اوليستت
كه تو در شكى يقينى نيستت
( ( 4117 ) ) وين عجب ظنى است در تو اى مهين
كه نمىپرّد به بستان يقين
( ( 4118 ) ) هر گمان تشنهء يقين است اى پسر
مىزند اندر تزايد بال و پر
( ( 4119 ) ) چون رسد در علم بس پر پا شود
مر يقين را علم او پويا شود
( ( 4120 ) ) ز انكه هست اندر طريق مفتتن
علم كمتر از يقين و فوق ظن
( ( 4121 ) ) علم جوياى يقين باشد بدان
و ان يقين جوياى ديد است و عيان
( ( 4122 ) ) انذر الهاكم بجو اين را كنون
از پس كلا پس لو تعلمون
( ( 4123 ) ) مىكشد دانش به بينش اى عليم
گر يقين بودى بديدندى جحيم
( ( 4124 ) ) ديد زايد از يقين بىامتهال
آن چنان كز ظن همىزايد خيال
( ( 4125 ) ) اندر الهاكم بيان اين ببين
كه شود علم اليقين عين اليقين
( ( 4126 ) ) از گمان و از يقين بالاترم
وز ملامت بر نمىگردد سرم
( ( 4127 ) ) چون دهانم خورد از حلواى او
چشم روشن گشتم و بيناى او
( ( 4128 ) ) پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه كورانه روم
( ( 4129 ) ) آن چه گل را گفت حق خندانْش كرد
با دل من گفت و صد چندانْش كرد
( ( 4130 ) ) آن چه زد بر سرو و قدّش راست كرد
و آنچه از وى نرگس و نسرين بخورد
( ( 4131 ) ) آن چه نى را كرد شيرين جان و دل
و انچه خاكى يافت ز ان نقش چگل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 76
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٦