تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
( ( 4108 ) ) گرم ز ان مانده است با آن كاو نديد كاله هاى خويش را ربح و مزيد ( ( 4109 ) ) همچنين علم و هنرها و حِرَف چون نديد افزون از آنها در شرف ( ( 4110 ) ) تابه از جان نيست جان باشد عزيز چون به آمد نام جان شد چيز ليز ( ( 4111 ) ) لعبت مرده بود جان طفل را تا نگشت او در بزرگى طفل زا ( ( 4112 ) ) اين تصور وين تخيل لعبت است تا تو طفلى پس بدانت حاجت است ( ( 4113 ) ) چون ز طفلى رست جان شد در وصال فارغ از حس است و تصوير و خيال ( ( 4114 ) ) نيست محرم تا بگويم بىنفاق تن زدم و الله اعلم بالوفاق ( ( 4115 ) ) مال و تن برفند ريزان فنا حق خريدارش كه الله اشترى ( ( 4116 ) ) برفها ز ان از ثمن اوليستت كه تو در شكى يقينى نيستت ( ( 4117 ) ) وين عجب ظنى است در تو اى مهين كه نمىپرّد به بستان يقين ( ( 4118 ) ) هر گمان تشنهء يقين است اى پسر مىزند اندر تزايد بال و پر ( ( 4119 ) ) چون رسد در علم بس پر پا شود مر يقين را علم او پويا شود ( ( 4120 ) ) ز انكه هست اندر طريق مفتتن علم كمتر از يقين و فوق ظن ( ( 4121 ) ) علم جوياى يقين باشد بدان و ان يقين جوياى ديد است و عيان ( ( 4122 ) ) انذر الهاكم بجو اين را كنون از پس كلا پس لو تعلمون ( ( 4123 ) ) مىكشد دانش به بينش اى عليم گر يقين بودى بديدندى جحيم ( ( 4124 ) ) ديد زايد از يقين بىامتهال آن چنان كز ظن همىزايد خيال ( ( 4125 ) ) اندر الهاكم بيان اين ببين كه شود علم اليقين عين اليقين ( ( 4126 ) ) از گمان و از يقين بالاترم وز ملامت بر نمىگردد سرم ( ( 4127 ) ) چون دهانم خورد از حلواى او چشم روشن گشتم و بيناى او ( ( 4128 ) ) پا نهم گستاخ چون خانه روم پا نلرزانم نه كورانه روم ( ( 4129 ) ) آن چه گل را گفت حق خندانْش كرد با دل من گفت و صد چندانْش كرد ( ( 4130 ) ) آن چه زد بر سرو و قدّش راست كرد و آنچه از وى نرگس و نسرين بخورد ( ( 4131 ) ) آن چه نى را كرد شيرين جان و دل و انچه خاكى يافت ز ان نقش چگل