تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
كه علائم ديگرى در كار آمده كه هم قابل درك بوده و هم روابط بين علائم ديگرى را كه مشخص ادراكات حسى بوده‌اند ، تعيين مىكرده است . در اين مرحله بيان رشته هاى در هم پيچيدهء ادراكات تا حدى ممكن گرديد ، لا جرم مىتوان گفت كه زبان در اين مرحله به وجود آمده است . اگر زبان براى درك و استنباط باشد ، بايد از طرفى قوانينى در باب روابط بين علامات و ادراكات موجود باشد . افرادى كه در طفوليت با زبان واحدى با هم ارتباط دارند . اين قواعد و روابط ميان آنها را عمده از راه فراست در مىيابند . هنگامى كه بشر به مرحله‌اى رسيد كه توانست نسبت به قوانين مربوط به روابط بين علامات مشعر گردد ، آن چه از آن به دستور زبان تعبير مىكنيم نشات يافت . در مرحلهء بدوى ممكن است لغات مستقيما متناظر با ادراكات حسى باشند . در مرحله ى بعدى ، اين ارتباط مستقيم از ميان مىرود و چنان مىشود كه پاره‌اى كلمات تنها در صورتى به ادراك حسى ارتباط پيدا مىكنند كه همراه كلمات ديگر استعمال شوند ( مثلًا نظير كلمات » هست « » يا « و » چيز « ) آن گاه ، براى درك و استنباط ، » گروه كلمات « جاى كلمات مفرد را مىگيرند . هنگامى كه زبان ، بدين ترتيب ، تا حدى مستقل از زمينهء تأثرات حسى شود ، ارتباط منطقى درونى بيشترى پيدا مىكند . تنها در اين مرحلهء بعدى تكامل ، يعنى مرحله‌اى است كه در آن آن چه را مفهومات مجرد مىخوانيم ، به وفور به كار مىرود ، زبان وسيله‌اى بر استدلال ( به تعبير صحيح كلمه ) خواهد شد . لكن همين تكامل است كه زبان را به سر چشمهء خطرناك اشتباهات و گمراهىها سوق مىدهد . درك هر مفهوم تابع درجهء تناظرى است كه كلمات و يا تلفيق آنها با دنياى ادراكات حسى دارد . چه عاملى است كه چنين پيوستگى نزديكى بين زبان و فكر فراهم مىكند ؟