استخوان و رگ و ساير اعضاى مادى را مىتوان به جهت ارتباط با طبيعت خارج از انسان مانند خود طبيعت مورد ترديدهاى سفسطه آميز قرار داد ، ولى آگاهى به من و انديشيدن را به جهت استقلالى كه در مقابل عالم بيرون از ذات دارد ، و احتياج به حواس طبيعى و وسايل ساخته شده ندارد ، از وسوسه هاى مغزى بر كنار است .
پس مقصود دكارت و جلال الدين همان معنا است كه در مباحث گذشته به طور مختصر اشاره كردهايم كه نخستين احساس هستى خود از موقعى آغاز مىشود كه من مورد آگاهى قرار مىگيرد و همين آگاهى آغاز انديشه است كه جلال الدين و دكارت هستى انسانها را بان مستند مىدارند .
بلى ، موقعى كه انسانها با طبيعت تماس مىگيرند و مىخواهند براى ادامهء هستى طبيعى خود از اجزاء و شئون و روابط طبيعت بهره بردارى نمايند ، پديدهء تزاحم و تصادم بروز مىكند و من و تو در مقابل هم به صف آرايى مىپردازند و افزايش يكى موجب كاهش ديگرى مىگردد .
بياييد اوراق كتاب هستى خود را از عكس و امضاى ديگران پر نكنيم
ز ان حديث تلخ مىگويم تو را
تا ز تلخىها فرو شويم تو را
اگر موجوديت انسانى را در امتداد زندگانيش به صورت كتابى در مىآوردند ، وقتى كه مىخواستيم آن كتاب را ورق بزنيم ، با منظرهء باور نكردنى روبه رو مىگشتيم :
1 - كاغذى كه اوراق اين كتاب را تشكيل مىدهد ( اعضاى مادى بدن انسان ) از طبيعت گرفته شده و دائماً در تحول بوده است ، اين اوراق تا آخر كتاب يكسان و منظم نيست ، زيرا انسان بيمارى دارد و بهبودى ، غذا و آشاميدنى مناسب دارد و نامناسب .
بالاتر از اينها اغلب مواد طبيعى كه به صورت اوراق و صفحات اين كتاب در آمده است ، از نظر كيفيت و كميت اثر و نتيجه براى خود انسانها مجهول بوده ، و اكثر ، ضرورت آن مواد مانع از تحقيق در شايستگى آنها بوده است .