اين موجود 1 1 1 و 1 2 1 و 1 3 1 و 1 بىنهايت 1 مىباشد . ولى چه بايد كرد كه اكثريت قريب به اتفاق جامعه انسانها با همهء اين ادعاهايش با آن جتهاى غول پيكر و لونا و آپولوهايش هنوز افراد خود را مانند تپه هاى خاك و مجموعه هاى آجر مىبيند و مىگويد : براى افزايش رشد و استقلال شخصيت يك فرد ، بايستى استقلال و هستى مستند به خود ديگران كاسته شود و يا نابود گردد موقعى كه دكارت مىگويد : من فكر مىكنم پس هستم ، و اثبات هستى خود را به انديشه مستند مىسازد ، او چنان كه نمىخواهد يك توضيح واضحات بگويد ، همچنان نمىخواهد مغز ديگران را شكافته و انديشه هاى آنان را در بر دارد و بگذارد توى جمجمهء خود ، بلكه همين انديشهء دكارت كه هستى او را اثبات مىكند ، ديگران را به انديشه وادار مىسازد و هستى آنان را نيز اثبات مىكند . ( 1 ) اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه جمله ى ( مىانديشم پس هستم ) خصوصيت نژادى و محيطى و اخلاقى و روانى دكارت را باز گو نمىكند ، بلكه همان اصل كلى را مطرح مىكند كه جلال الدين باز گو كرده است :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 574
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٧٤
اى برادر تو همان انديشه اى
ما بقى خود استخوان و ريشه اى
هامش
( 1 ) در مباحث گذشته گفتيم كه مقصود دكارت از » مىانديشم پس هستم « آن معناى بىهوده نيست كه به ذهن شخص عامى خطور مىكند ، او نمىخواهد بگويد : من كه موجودم چون فكر مىكنم پس هستم ، زيرا اين خود دور مصرح منطقى با تكرار ادعا است . و نمىخواهد بگويد كه من معدوم هستم ، چون فكر مىكنم پس هستم ، زيرا انديشه براى » منِ معدوم « معنا ندارد . . نمىگويد من كه نه موجودم و نه معدوم ، چون مىانديشم پس هستم ، زيرا منتفى شدن وجود و عدم ( ارتفاع نقيضين ) با شرايطى كه در منطق گفته شده است ، امكان پذير نيست . . و همچنين نمىتواند مقصود دكارت از « من » يك حقيقت بىطرف از هستى و نيستى و حالت مبهم آن بوده باشد ، زيرا استناد انديشه به « من » يا « خود » مبهم و بىطرف از هستى و نيستى پوچ و بىمعنا است ، زيرا تا « من » مورد آگاهى و توجه قرار نگيرد ، قابل اسناد دادن به هيچ چيز نخواهد بود و به مجرد آگاهى به « من » وجود « من » اثبات شده است . .