تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١

سبب هجرت ابراهيم ادهم و ترك ملك خراسان

( ( 726 ) ) ملك بر هم زن تو ادهموار زود تا بيابى هم چو او ملك خلود ( ( 727 ) ) خفته بود آن شه شبانه بر سرير حارسان بر بام اندر دار و گير ( ( 728 ) ) قصد شه از حارسان آن هم نبود كه كند ز ان دفع دزدان و رنود ( ( 729 ) ) او همىدانست كان كاو عادل است فارغ است از واقعه ايمن دل است ( ( 730 ) ) عدل باشد پاسبان كامها نى به شب چوبك زنان بر بامها ( ( 731 ) ) ليك بُد مقصودش از بانگ رباب همچو مشتاقان خيال آن خطاب ( ( 732 ) ) نالهء سرنا و تهديد دهل چيزكى ماند بدان ناقور كل ( ( 733 ) ) پس حكيمان گفته‌اند اين لحنها از دوار چرخ بگرفتيم ما ( ( 734 ) ) بانگ گردشهاى چرخ است اين كه خلق مىسرايندش به طنبور و به حلق ( ( 735 ) ) مؤمنان گويند كاثار بهشت نغز گردانيد هر آواز زشت ( ( 736 ) ) ما همه اجزاى آدم بوده ايم در بهشت آن لحنها بشنوده ايم ( ( 737 ) ) گر چه بر ما ريخت آب و گل شكى يادمان آيد از آنها اندكى ( ( 738 ) ) ليك چون آميخت با خاك كرب كى دهد اين زير و اين بم آن طرب ( ( 739 ) ) آب چون آميخت با بول و كميز گشت ز آميزش مزاجش تلخ و تيز ( ( 740 ) ) چيزكى از آب هستش در جسد بول ز آن رو آتشى را مىكشد ( ( 741 ) ) گر نجس شد آب اين طبعش بماند كاتش غم را به طبع خود نشاند ( ( 742 ) ) پس غذاى عاشقان آمد سماع كه درو باشد خيال اجتماع ( ( 743 ) ) قوّتى گيرد خيالات ضمير بلكه صورت گردد از بانگ صفير ( ( 744 ) ) آتش عشق از نواها گشت تيز آن چنان كه آتش آن جوز ريز