سبب هجرت ابراهيم ادهم و ترك ملك خراسان
( ( 726 ) ) ملك بر هم زن تو ادهموار زود
تا بيابى هم چو او ملك خلود
( ( 727 ) ) خفته بود آن شه شبانه بر سرير
حارسان بر بام اندر دار و گير
( ( 728 ) ) قصد شه از حارسان آن هم نبود
كه كند ز ان دفع دزدان و رنود
( ( 729 ) ) او همىدانست كان كاو عادل است
فارغ است از واقعه ايمن دل است
( ( 730 ) ) عدل باشد پاسبان كامها
نى به شب چوبك زنان بر بامها
( ( 731 ) ) ليك بُد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان خيال آن خطاب
( ( 732 ) ) نالهء سرنا و تهديد دهل
چيزكى ماند بدان ناقور كل
( ( 733 ) ) پس حكيمان گفتهاند اين لحنها
از دوار چرخ بگرفتيم ما
( ( 734 ) ) بانگ گردشهاى چرخ است اين كه خلق
مىسرايندش به طنبور و به حلق
( ( 735 ) ) مؤمنان گويند كاثار بهشت
نغز گردانيد هر آواز زشت
( ( 736 ) ) ما همه اجزاى آدم بوده ايم
در بهشت آن لحنها بشنوده ايم
( ( 737 ) ) گر چه بر ما ريخت آب و گل شكى
يادمان آيد از آنها اندكى
( ( 738 ) ) ليك چون آميخت با خاك كرب
كى دهد اين زير و اين بم آن طرب
( ( 739 ) ) آب چون آميخت با بول و كميز
گشت ز آميزش مزاجش تلخ و تيز
( ( 740 ) ) چيزكى از آب هستش در جسد
بول ز آن رو آتشى را مىكشد
( ( 741 ) ) گر نجس شد آب اين طبعش بماند
كاتش غم را به طبع خود نشاند
( ( 742 ) ) پس غذاى عاشقان آمد سماع
كه درو باشد خيال اجتماع
( ( 743 ) ) قوّتى گيرد خيالات ضمير
بلكه صورت گردد از بانگ صفير
( ( 744 ) ) آتش عشق از نواها گشت تيز
آن چنان كه آتش آن جوز ريز