مىكند و گمان مىبرد كه اين مصونيت طبيعت واقعى او است . مانند آدم سيگار كش كه در اوايل دود كشيدن ناراحتى مجارى تنفس و ريه و غير ذلك را احساس مىكند و با سرفه هاى پى در پى مخالف طبيعت بودن دود سيگار را اعلام مىدارد ، ولى تدريجاً احساس ناراحتى از او بر طرف مىشود و او چنين گمان مىكند كه سيگار و دود آن ، نه تنها موافق طبيعت اوست ، بلكه نيرو بخش و مقوى اعصاب مغزى او مىباشد انسانها نوش جان كردن زهر مهلك بىدادگرى را هم مانند پندار بىاساس سيگار كش و هروئين كش نيرو بخش اعصاب تلقى كرده مىگويند :
الظلم من شيم النفوس فان
تجد ذا عفة فلعلة لا تظلم (
ستمگرى از خميرهء نفوس انسانى است اگر يك انسان پاك دامن و دادگرى را پيدا كردى ، بدان كه علتى دارد كه دست به بىدادگرى نمىآلايد ) .
موضوعى كه در بارهء مصونيت گفتيم ، مربوط به ناخود آگاهى و بىاعتنايى سطحى انسانها در بارهء عامل ستم بود و اما اگر از اين ناخود آگاهى و بىاعتنايى سطحى بگذريم و تا حدودى واقعيتهاى مربوطه را در نظر بگيريم ، خواهيم ديد مقايسه بيدادگرى با دود سيگار و هروئين و زهرهاى ناچيزى كه كم كم خورده شده و اثرى منطقى و خلاف حقيقت است ، زيرا چه سرفه ها و اضطرابات و مسموميتها و دست و پا زدن بالاتر از اين كه :
1 - تاريخ بشرى يك نمايش نامهء اندوهبار است .
2 - جنگ و كشتار جزء طبيعت بشرى معرفى شده است .
3 - تمام مسائل اجتماعى و سياسى همانطور كه افلاطون مطرح كرده بود ، تا كنون به حال خود باقى است و چيزى تا كنون از آن مسائل حل و فصل نشده است .
4 - كتابهايى بنام » تمدن و دواى آن « و » انسان موجود ناشناخته » .
5 - ادامهء بردگى و آقايى در اشكال مختلفش .
6 - زندگى هيچ فلسفه و هدفى ندارد .