قصهء عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل هنگام سنجيدن شكر و ديدن عطار و ناديده گرفتن مر و را
( ( 625 ) ) پيش عطارى يكى گل خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
( ( 626 ) ) پس بر عطار طرّار دو دل
موضع سنگ ترازو بود گل
گفت عطار اى جوان ابلوج من
هست نيكو بىتكلف بىسخن
( ( 627 ) ) ليك گل سنگ ترازوى من است
گر تو را ميل شكر به خريدن است
( ( 628 ) ) گفت هستم در مهمى قند جو
سنگ ميزان هر چه خواهد باش گو
( ( 629 ) ) گفت با خود پيش آن كه گل خور است
سنگ چبود گل نكوتر از زر است
( ( 630 ) ) هم چو آن دلاله كاو گفت اى پسر
نو عروسى يافتم بس خوب فر
( ( 631 ) ) سخت زيبا ليك هم يك چيز هست
كان ستيزه دختر حلواگر است
( ( 632 ) ) گفت بهتر اين چنين خود گر بود
دختر او چرب و شيرينتر بود
( ( 633 ) ) گر ندارى سنگ سنگت از گل است
اين به و به گل مرا قوت دل است
( ( 634 ) ) اندر آن كفهء ترازو ز اعتداد
او به جاى سنگ آن گل را نهاد
( ( 635 ) ) پس براى كفهء ديگر بدست
هم به قدر آن شكر را مىشكست
( ( 636 ) ) چون نبودش تيشهاى او دير ماند
مشترى را منتظر آن جا نشاند
( ( 637 ) ) رويش آن سو بود گل خور ناشگفت
گل از او پوشيده دزديدن گرفت
( ( 638 ) ) ترس ترسان كه نيايد ناگهان
چشم او بر من فتد از امتحان
( ( 639 ) ) ديد عطار آن و خود مشغول كرد
كه فزونتر دزد از اين اى روى زرد
( ( 640 ) ) گر بدزدى وز گل من مىبرى
رو كه هم از پهلوى خود مىخورى
( ( 641 ) ) تو همىترسى ز من ليك از خرى
من همىترسم كه تو كمتر خورى
( ( 643 ) ) چون ببينى تو شكر را ز آزمود
پس بدانى كاحمق و عاقل كه بود