آن پرندهء بىنوا بان نظريه هاى عاشقانه كه به سوى دانه مىكند ، با دست خود گره به پايش مىزند و دام كشنده را به وجود مىآورد . گويى دانه ها هم در مقابل پرنده دهان باز كرده مىگويد : تو كه با نظر به من مزاياى مرا در عالم خيال مىزدى ، من هم صبر و شكيبايى ترا در عالم واقع مىربايم ، اگر چشم بصيرت تو باز مىشد و مرا مىديدى ، مىفهميدى كه من از تو غافل نيستم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 513
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٣