( ( 433 ) ) ليك مانند ستاره و ماهتاب
جمله محوند از شعاع آفتاب
( ( 434 ) ) آن چنان كه سوز و درد زخم كيك
محو گردد چون در آيد مار ليك
درد زخم كيك يك دم بيش نيست
ليك هيچت طاقت آن نيش نيست
( ( 435 ) ) آن چنان كه عور اندر آب جست
تا در آب از زخم زنبوران برست
( ( 436 ) ) مىكند زنبور در بالا طواف
چون بر آرد سر ندارندش معاف
( ( 437 ) ) آب ذكر حق و زنبور اين زمان
هست ياد اين فلانه و آن فلان
زين فلان و آن فلان بگذر همى
گرت ز آب ذكر حق بايد دمى
( ( 438 ) ) دم بخور در آب ذكر و صبر كن
تا رهى از فكر وسواس كهن
( ( 439 ) ) بعد از آن تو طبع آن آب صفا
خود بگيرى جملگى سر تا به پا
( ( 440 ) ) آن چنان كز آب آن زنبور شر
مىگريزد از تو هم گيرد حذر
( ( 441 ) ) بعد از آن خواهى تو دور از آب باش
كه به سرّ هم طبع آبى خواجه تاش
( ( 442 ) ) بس كسانى كز جهان بگذشته اند
لا نيند و در صفات آغشته اند
( ( 443 ) ) در صفات حق صفات جمله شان
هم چو اختر پيش آن خور بىنشان
بىنشان از خويش و با آن دلنشين
از كمال قرب معنى همنشين
مرده از خود پيش آن شه زنده دم
زندهء جاويد در كوى قدم
( ( 444 ) ) گر ز قرآن نقل خواهى اى حرون
خوان جميع هم لدينا محضرون
( ( 445 ) ) محضرون معدوم نبود ليك بين
تا بقاى روحها دانى يقين
( ( 446 ) ) روح محجوب از بقايش در عذاب
روح و اصل در بقا پاك از حجاب
( ( 447 ) ) زين چراغ حس حيوان المراد
گفتمت هان تا بخوانى اتحاد
( ( 448 ) ) روح خود را متصل كن اى فلان
زود با ارواح قدس سالكان
( ( 449 ) ) صد چراغت گر مُرند ار بيستند
باش فارغ چون يگانه نيستند
( ( 451 ) ) ز ان كه نور انبياء خورشيد بود
نور حسّ ما چراغ و شمع و دود
( ( 452 ) ) يك بميرد يك بماند تا به روز
يك بود پژمرده ديگر با فروز
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 446
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٤٦