تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
( ( 433 ) ) ليك مانند ستاره و ماهتاب جمله محوند از شعاع آفتاب ( ( 434 ) ) آن چنان كه سوز و درد زخم كيك محو گردد چون در آيد مار ليك درد زخم كيك يك دم بيش نيست ليك هيچت طاقت آن نيش نيست ( ( 435 ) ) آن چنان كه عور اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست ( ( 436 ) ) مىكند زنبور در بالا طواف چون بر آرد سر ندارندش معاف ( ( 437 ) ) آب ذكر حق و زنبور اين زمان هست ياد اين فلانه و آن فلان زين فلان و آن فلان بگذر همى گرت ز آب ذكر حق بايد دمى ( ( 438 ) ) دم بخور در آب ذكر و صبر كن تا رهى از فكر وسواس كهن ( ( 439 ) ) بعد از آن تو طبع آن آب صفا خود بگيرى جملگى سر تا به پا ( ( 440 ) ) آن چنان كز آب آن زنبور شر مىگريزد از تو هم گيرد حذر ( ( 441 ) ) بعد از آن خواهى تو دور از آب باش كه به سرّ هم طبع آبى خواجه تاش ( ( 442 ) ) بس كسانى كز جهان بگذشته اند لا نيند و در صفات آغشته اند ( ( 443 ) ) در صفات حق صفات جمله شان هم چو اختر پيش آن خور بىنشان بىنشان از خويش و با آن دلنشين از كمال قرب معنى همنشين مرده از خود پيش آن شه زنده دم زندهء جاويد در كوى قدم ( ( 444 ) ) گر ز قرآن نقل خواهى اى حرون خوان جميع هم لدينا محضرون ( ( 445 ) ) محضرون معدوم نبود ليك بين تا بقاى روحها دانى يقين ( ( 446 ) ) روح محجوب از بقايش در عذاب روح و اصل در بقا پاك از حجاب ( ( 447 ) ) زين چراغ حس حيوان المراد گفتمت هان تا بخوانى اتحاد ( ( 448 ) ) روح خود را متصل كن اى فلان زود با ارواح قدس سالكان ( ( 449 ) ) صد چراغت گر مُرند ار بيستند باش فارغ چون يگانه نيستند ( ( 451 ) ) ز ان كه نور انبياء خورشيد بود نور حسّ ما چراغ و شمع و دود ( ( 452 ) ) يك بميرد يك بماند تا به روز يك بود پژمرده ديگر با فروز