تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥

مثل آوردن در بيان اتحاد جانهاى انبياء و اولياء و دوستان خداى تعالى به نور آفتاب كه تمامت خانه ها و سراىها و بيابانها و كوه ها و درياها را به تابش خود روشن كند و در هر خانه و سراى و هر دشت و صحرا روشنايى ديگر دهد و همه يك نور روشنى باشد و اختلاف جانهاى مردم ديگر به نور ماه و ستارگان و نور چراغ كه هر كدام نور ديگر است و چون آفتاب طلوع كند ، اين انوار نمانند چنان كه روز حشر چون خورشيد جمال و جلال حق از مشرق ازل طالع شود انوار عاريتى محو گردد

( ( 416 ) ) هم چو آن يك نور خورشيد سما صد بود نسبت به صحن خانه ها ( ( 417 ) ) ليك يك باشد همه انوارشان چون كه برگيرى تو ديوار از ميان ( ( 418 ) ) چون نماند خانه ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده ( ( 419 ) ) فرق و اشكالات آيد زين مقام ليك نبود مثل اين باشد مثال ( ( 420 ) ) فرقها بىحد بود از شخص شير تا به شخص آدمى زاد دلير ( ( 421 ) ) ليك در وقت مثال اى خوش نظر اتحاد از روى جان بازى نگر ( ( 422 ) ) كان دلير آخر مثال شير بود نيست مثل شير در جمله حدود ( ( 423 ) ) متحد نقشى ندارد اين سرا تا كه مثلى وانمايم مر تو را ( ( 424 ) ) هم مثال ناقصى دست آورم تا ز حيرانى خرد را واخرم ( ( 425 ) ) شب به هر خانه چراغى مىنهند تا به نور آن ز ظلمت مىرهند ( ( 426 ) ) آن چراغ اين تن بود نورش چو جان هست محتاج فتيله اين و آن ( ( 427 ) ) آن چراغ شش فتيله اين حواس جملگى بر خواب و خور دارد اساس ( ( 428 ) ) بىخور و بىخواب نزيد نيم دم با خور و با خواب نزيد نيز هم ( ( 429 ) ) بىفتيله و روغنش نبود بقا با فتيل و روغن او هم بىوفا ( ( 430 ) ) ز ان كه نور علتىاش مرگ جوست چون زيد كه روز روشن مرگ اوست ( ( 431 ) ) جمله حسهاى بشر هم بىبقاست ز ان كه پيش نور روز حشر لاست ( ( 432 ) ) نور حس جان بىپايان ما نيست كلى فانى و لا چون كيا