مثل آوردن در بيان اتحاد جانهاى انبياء و اولياء و دوستان خداى تعالى به نور آفتاب كه تمامت خانه ها و سراىها و بيابانها و كوه ها و درياها را به تابش خود روشن كند و در هر خانه و سراى و هر دشت و صحرا روشنايى ديگر دهد و همه يك نور روشنى باشد و اختلاف جانهاى مردم ديگر به نور ماه و ستارگان و نور چراغ كه هر كدام نور ديگر است و چون آفتاب طلوع كند ، اين انوار نمانند چنان كه روز حشر چون خورشيد جمال و جلال حق از مشرق ازل طالع شود انوار عاريتى محو گردد
( ( 416 ) ) هم چو آن يك نور خورشيد سما
صد بود نسبت به صحن خانه ها
( ( 417 ) ) ليك يك باشد همه انوارشان
چون كه برگيرى تو ديوار از ميان
( ( 418 ) ) چون نماند خانه ها را قاعده
مؤمنان مانند نفس واحده
( ( 419 ) ) فرق و اشكالات آيد زين مقام
ليك نبود مثل اين باشد مثال
( ( 420 ) ) فرقها بىحد بود از شخص شير
تا به شخص آدمى زاد دلير
( ( 421 ) ) ليك در وقت مثال اى خوش نظر
اتحاد از روى جان بازى نگر
( ( 422 ) ) كان دلير آخر مثال شير بود
نيست مثل شير در جمله حدود
( ( 423 ) ) متحد نقشى ندارد اين سرا
تا كه مثلى وانمايم مر تو را
( ( 424 ) ) هم مثال ناقصى دست آورم
تا ز حيرانى خرد را واخرم
( ( 425 ) ) شب به هر خانه چراغى مىنهند
تا به نور آن ز ظلمت مىرهند
( ( 426 ) ) آن چراغ اين تن بود نورش چو جان
هست محتاج فتيله اين و آن
( ( 427 ) ) آن چراغ شش فتيله اين حواس
جملگى بر خواب و خور دارد اساس
( ( 428 ) ) بىخور و بىخواب نزيد نيم دم
با خور و با خواب نزيد نيز هم
( ( 429 ) ) بىفتيله و روغنش نبود بقا
با فتيل و روغن او هم بىوفا
( ( 430 ) ) ز ان كه نور علتىاش مرگ جوست
چون زيد كه روز روشن مرگ اوست
( ( 431 ) ) جمله حسهاى بشر هم بىبقاست
ز ان كه پيش نور روز حشر لاست
( ( 432 ) ) نور حس جان بىپايان ما
نيست كلى فانى و لا چون كيا